سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 25 تير 1397
  • روز بهزيستي و تأمين اجتماعي
5 ذو القعدة 1439
    Monday 16 Jul 2018
      بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

      دوشنبه ۲۵ تير

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مرده بازی
      ارسال شده توسط

      فاطمه باقری (سایه)

      در تاریخ : شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۲۸ | نظرات : ۲۹

      -الو
      صدای پشت خط یه چیزی گفت
      من زل زده بودم تو صورتش حرف نمی زد فقط گوش می کرد دیدم که دستاش میلرزه نفهمیدم چطوری رسیدیم خونه ی بابا
      وقتی رسدیم فقط صدای جیغ بود تو گوشام. تا سمعک مادر کم بیاره همه جیغاشونو زده بودن که جنازه ی بابا آژیر می کشید. رفته بودیم که نمیره رفت برای بر نگشتن. من زل زده بودم تو صورتش چقدر آروم بود انگار نفسشو حبس کرده بود مثل اون وقتا که من و نرگس بچه بودیم تو بازی خودمونو میزدیم به مردن.  دراز می کشیدیم چشمامونو می بستیم و نفسمونو حبس می کردیم هر کی کم می آورد باخته بود. صورتمو چسبوندم به صورتش چقدر سرد بود صورتشو بو کردم و دست کشیدم رو چشماش مامان گفت داشت نماز می خوند قنوت نماز مغرب بود که افتاد نرگس جیغ کشید.
      من هنوز دستم روی چشمای بابا بود که چشمم افتاد تو حیاط دیدم داره بالا میاره وسط باغچه خوشگل بابا اشک و استفراغش قاطی شده بود بعد دیدم که رفت سمت حوض و تو اون سرما سرشو گرفت زیر شیر آب دلم به حال باغچه سوخت.
      یکی دستمو کنار زد وبا پارچه سفید صورت بابا رو پوشوند. مثل اون وقتا که من و نرگس بازی می کردیم و چادر سفید مامانو می کشیدیم رو صورتمون بعد مامان میومد وکلی دعوامون می کرد که مگه بازی قحطه که مرده بازی می کنید ما هم بلند میشدیم فرار می کردیم .
      ولی انگارمرده بازی بابا فرق داشت اصلا تکون نمی خورد من قشنگ یادمه اون موقع ها که ما مرده بازی می کردیم قفسه سینه ی نرگس مدام بالا و پایین می شد که من بهش می گفتم باختی ولی بابا انگار نمیخواست ببازه حتی وقتی داشتن میبردنش هم بلند نشد فرار کنه راستش اصلا بابا بازی بلد نبود گذاشت ببرنش. هر چقدر نرگس جیغ کشید فایده نداشت. جنازش داشت آژیر می کشید مامان سمعکشو درآورد دیدم که گذاشت روی طاقچه بغل دندون مصنوعی بابا . دخترم پرید تو بغلم گفت بابا جون یفت (رفت)  بابایی تو حیاط اوف شد چشمم گشت تو حیاط داشت سنجاقای یه پیرهن مشکی رو باز می کرد یکی از سنجاقا رفت تو دستش انگشتشو کرد تو دهنش و پیرهن رو پوشید چقدر چروک بود بعد دیدم سنجاقا رو ریخت تو باغچه دلم به حال باغچه سوخت.  چشمم گشت تو اتاق دنبال بابا دیدم دخترم یه صندلی رو کشید آورد زیر طاقچه بعد رفت روش وایساد سمعک ودندن مصنوعی بابا رو برداشت انداخت توی تنگ خوب شد مامان اونجا نبود وگرنه حتما دعواش می کرد. دیگه چرا چیزی یادم نمیاد.
      حالا بعد از سالها یه قاب خاتم خالی رو دیوار هست که با هیچ عکسی پر نمیشه فقط گیر میکنه به روزای پیری مامانم که کلاف کاموا و دوتا میل به دست میگیره و شال میبافه تا روز سالگرد بابا خیرات کنه. 

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۵۳۵ در تاریخ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۰۶:۴۳

      سلام بانوی عزیزم
      زیباقلم زدید

      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۰۳
      درود بر بانوی نازنینم
      بانو جان ممنونم برای مهربانیتان که مدام است و شرمنده ام می کند.
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۱۴:۰۴
      Wow
      عالی بود
      کارکتر نرگس را این وسط خیلی دوست داشتم
      این خوب یود،یادم رفت سلام کنم.
      سلام
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۴۳
      درود بر دوست خوبم
      ممنونم برای نظر پر مهرت که بی شک به لطف خواندی. داستان های شما عالیترن قدر دان نگاه پر مهرتان هستم
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۶ ۱۷:۲۴
      سلام
      نمیدونم داستان حقیقی بود یا نه
      من را بردید به روز فوت پدرم
      .......
      سلام گفت
      نه به من.....به زاویه‌ای از دیوار اتاق
      افتاد
      نه رو فرش.....رو شانه های بی تجربه ی من
      و ماست خورد
      نه بابا .....که یقه پیراهن سفیدش
      ......
      خوب یادمه......من را کوبیدید به خاطراتم.....
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۴۸
      درود بر جناب شفیعی گرانقدر
      اول تبریک میگم انتشار کتابتون رو منتظر کتاب با امضایتان هستیم. در مورد نوشته بله قصه مرگ پدر بود و بی پدری من
      خدا پدرتان را بیامرزد روح تمام پدران در خاک قرین آرامش
      از پس خوابی کوتاه بر می خیزیم و دیگر مرگی نخواهد بود
      این نوشته حک شده بر سنگ پدر همیشه و هر بار که می بینم منو تحت تاثیر قرار میده به شدت.
      ارسال پاسخ
      علی غلامی
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۰۹:۱۴
      سلام بر بانوی ادیب
      خدا رحمت کند همه اسیران خاک را....
      زیبا بود و جسورانه ......
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۵۱
      د رود بر استاد عزیزم
      ممنونم که آمدید و خواندید و به مهر نظر دادید. روح همه درگذشتگان را قرین آرامش
      ارسال پاسخ
      باقر رمزی ( باصر )
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۰۱














      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۵۲
      درود بر جناب رمزی گرانقدر
      ممنونم از حضورتان
      ارسال پاسخ
      محمد ترکمان(پژواره)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۱:۵۱

      ... سلام بانو باقری شاعر محبوب... داستانک تکان دهنده ای بود و البته تراژیک...
      چند مورد را اما می شد به چنگ قیچی سپرد... توی باغچه آنجا که نرگس دستخوش قی می شود و با سمعک مادر دندان عاریتی پدر، دچار خودنمایی؛ چرا...؟ زیرا سالمندان را انگار تحقیر می کند و اسیر ناامیدی...
      کلا داستان در هرحال باید درام باشد و تا جایی که راه دارد برای عام...

      ... جوانی باغی بود مملو از غاز یاغی !
      که میان آن مرا کلاغها دق مرگ کردند و
      تا قیامت، باغبان را داغ !

      پ..........
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۲:۵۶
      درود بر استاد ترکمان گرانقدرم
      بینهایت سپاسگزارم که به صفحه ی ناقابلم تشریف آوردید
      به بنده ی کمترین افتخار دادید . کاملا حق با شماست احتیاج به هرس دارد در جاهایی به دیده منت اطاعت امر خواهد شد
      باز هم سپاسگزارم مانا باشید به مهر
      ارسال پاسخ
      عمادالدین صفائی(صاد)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۴:۱۳
      بانو باقری عزیز....سلام ودرود.....
      از کنار این پست نمیتوان به سادگی گذشت....
      خدا تمامی رفتگان را بیامرزد....
      و...
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۳:۰۹
      درود بر عماد الدین نازنینم
      واقعا ممنونم که آمدی خواندی و نظر دادی نظرت برام ارزشمنده
      موفق و پیروز باشی
      ارسال پاسخ
      مهدی صادقی مود
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۹:۱۲
      سلام سرکار خانم باقری
      خیلی قشنگ بود با ترکیبات امروزی مثل
      آژیر جنازه... رفت برای بر نگشتن... مرده بازی بابا

      درودتان
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۳:۱۱
      درود بر جناب صادقی گرانقدر
      ممنونم از نظر ارزشمند شما اینکه که دلنوشته زخمی منو خوندید و نظر دادید بینهایت ارزشمنده سپاسگزارم
      ارسال پاسخ
      احمد خدادادی دهکردی
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۱۹:۳۷
      درودبر بانو باقری گرامی داستان بسیار جالبی قلم زدید
      نمی دانم قصه بود یا واقعی هرچه بود مرا تحت تاثیر
      قرار داد خداوند اموات شما را رحمت فرماید
      فاطمه باقری (سایه)
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۳:۱۴
      درود بر شما جناب خدادادی گرانقدر
      هر قصه یه روایت که گاهی اونقدر به زندگی نزدیکه که میشه لمسش کرد با خنده هاش خندید با غصه هاش گریه کرد و ممنونم که به مهر خوندید نوشته بنده رو . روح همه درگذشتگان قرین رحمت
      ارسال پاسخ
      مهتاب ایزدسرشت(م مهتاب)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۰:۰۶
      سلام
      درود قصه بی پدری...
      خداوند روح پدرو قرین آرامش ورحمت ابدی سازد
      عالی بود وپراحساس
      دستمریزاد
      فاطمه باقری (سایه)
      شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ ۲۰:۱۸
      درود بر دوست خوبم بانو مهتاب نازنین
      ممنونم بانو جانم . عالی شمایید و نگاه پر مهر شما به این دلنوشته که هر چند به زخم نگاشته شده. سپاس برای همراهیتون
      حسن گائینی (رزاس)
      يکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ ۱۸:۳۶

      مقدس ترین شادی و اندوه...
      داستان خیانت است
      داستان مردن!

      از بطن من سنجاق ها در باغچه رویید...
      و زنبق ها
      در تزاحم نغمهٔ دلگیر افسونگری زشت
      بکارتِ مرا نمی شناسند

      بداهه شد تقدیم به این اثر زیبا
      احترام مرا پذیرا باشید

      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
      🌹🌹🌹
      ارسال پاسخ
      صحبت  پارکی ( صُبی )
      جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ ۰۹:۵۹

      پدرم وقتی که مرد
      من بیگانه ترین فردی بودم که برای تشیع اش در تنهایی ها مرثیه خوانش بودم
      به واقعیت این داستان کاری نیست اما انگار از زبان دل خیلی ها این اثر خلق شده.
      با سپاس از شما مهربان بانو
      سلام
      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
      🌹🌹🌹
      ارسال پاسخ
        مرتضی اربابی حکم ابادی (مسیح)
      يکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ ۰۶:۳۱
      عالی بود

      واقعا عالی بود

      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
      🌹🌹🌹
      ارسال پاسخ
      اکبر رشنو
      يکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۳۹
      درود ها

      خیلی غمگین

      واز اول این تراژدی همزادم بود
      به ناگاه کسی که از همه بیشتر دوستش دارم
      گم می شود در دهان گشاد زمان
      کسی که هیچوقت برای فریبم نقش باری نمی کرد
      و
      مزه ی ملس مرگ در ذائقه ام تلخ باقی مانده
      و
      زیر لب هر ثانیه
      همیشه ناقوسی
      برای خواب سنگینم بود

      عالی وپند آموز
      عمادالدین صفائی(صاد)
      عمادالدین صفائی(صاد)
      سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳
      🌹🌹🌹
      ارسال پاسخ
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ ۰۱:۱۸
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.