سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 25 تير 1397
  • روز بهزيستي و تأمين اجتماعي
5 ذو القعدة 1439
    Monday 16 Jul 2018
      بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

      دوشنبه ۲۵ تير

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      زندگی روی ریل راهن
      ارسال شده توسط

      عابد ساوجی

      در تاریخ : شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۷۱ | نظرات : ۵

       
      زندگی روی ریل راه آهن
      بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
      عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی از راه رسید. تابستان بود و هواگرم. دوستم هندوانه را به لبۀ ریل قطار کوبید و با فشار دست دو نیمه کرد. هریک قسمتی را به دندان می کشیدیم. قرمز و شیرین بود. عکاس گفت:« عجب صحنه ای!. این طرف را نگاه کنید ازتون عکس یادگاری  بگیرم.».
      دوستم گاز بزرگی به هندوانه زد. آب هندوانه از دهان و چانه اش شُرّه کرد پایین. گفت:« دوتا چاپ کن.»
       هندوانه را روی ریل گذاشت و دستش را به جیب بغل فرو کرد. گفتم چیکار می کنی؟ گفت: کاریت نباشه.
      پول عکس را داد و گفت:« حالا عکس رو بگیر.»
      گفتم، در حاضر جوابی حرف نداری!. جوابی که به افسر آیین نامه راهنمایی و رانندگی دادی رو برای آقای عکاس تعریف کن.
      بلند خندید وگفت:« سؤال آمده بود: دور زدن درکجا ممنوعه؟ نوشتم، در رفاقت!. افسره با صدای بلند خواند همه زدند زیر خنده. افسره با حال بود، نمرمو داد.»
      گرماگرم انقلاب بود. به محل تجمع انقلابیون رسیدیم. گفت: پسر، چقدرخوش شانس بودم به موقع رفتم سربازی!.
      گفتم چطور مگه؟
      گفت:« اگر دیر رفته بودم، الانه یکی از این سربازها که به طرف مردم شلیک میکنه من بودم ، یکی از تیر خورده ها تو...»
      گفتم، دلت میومد به طرفم شلیک کنی؟
      خندید و گفت:« وقتی قراره کاری را انجام بدی، باید به نحو احسن باشه، یا اینکه از اول نباید زیر بار بری...»
      ***
       ... به دنبالم می دوید. درست وقتی پایم را داخل خانه ای که درش باز بودگذاشتم، ناله ای پشت سرم شنیدم، برگشتم نگاه کردم. گلوله از دنده های پشت دوستم وارد شده،  سینه اش را شکافته بود.
       صاحب خانه دستم را کشید و در را بست، گفت: « کافیه، دیگه جا نیست.»
       التماس کردم اجازه دهد او را داخل حیاط بیاورم، نگذاشت، گفت:« دیگه فایده نداره، بیا نگاه کن.»
       از شکاف زیر قفل بیرون را نگاه کردم. از زیر بغل اش گرفته روی زمین می کشیدند. رد خونی روی زمین خط می انداخت...
      ساعتی از شب گذشته بود. از رویِ ریل قطار، همان جایی که نشسته و هندوانه خورده بودیم گذشتم. تنها و خسته وارد کوچه شدم!. روی پشت بام ها، صدای الله اکبر مردم ، محل را پر کرده بود...
      #عباس_عابد_ساوجی
      15/10/1396 

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۵۲۰ در تاریخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.