سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 28 شهريور 1397
    9 محرم 1440
    • تاسوعاي حسيني
    Wednesday 19 Sep 2018
      انسان آزاد آفریده شده است اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است. ژان ژاک روسو

      چهارشنبه ۲۸ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      سفر آفرینش
      ارسال شده توسط

      مجید خوش خلق سیما

      در تاریخ : شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۴۸ | نظرات : ۰

      *به نام ِ اهورای یکتا مناجی ِ پاک*
      مقدمه : آفریدگار هستی می آفریند و موجودیّت را با همه ی کیفیّت و امکانات و توانمندی ها و داشته هایِ بیکرانی از بینهایتِ مزدائیش ، بینهایتی از کیفیّت و امکانات و توانمندی ها و داشته های بیکرانی که در نهاد و بن مایه ی وجودی و ماهیّتِ خلقتِ پیکره شایسته ای چون انسان به تجلّی و ارمغان می نشاند و من از همانگاه که چشم بر زمین می گشایم و بر جای می ایستم، اندیشه و قوانین ِ دنیایم را خواهم گرفت یا خواهم ساخت و پوینده و خردمند در پی کشفِ گنجینه های گرانقدرِ نابِ آفرینشِ خویش و در این راه تمامی پیرامونم را به خدمتی خیرخواهانه فرا خواهم خواست و از تمامی نشانه ها و ابزارهای گیتی یاری خواهم جست و پیام و کلیدهای ره سپاری را از عمق ِ ژرف و گویای طبیعت دریافت خواهم داشت و حرکت آغاز خواهم کرد که اختیارم را با همه آزادی هایِ پسندیده انسانی به عرصه ظهور در آورم و پر واضع است که  ماندن یا رسیدن ، بستن یا رستن، انتخابِ مرا طلب می نماید اما ازهمانگاه که از انتهای خستگی و فلاکت و خواب با خواستی پاک بر خیزم ، بینش و جنبش و آگاهیم با جرقه نگاهی عاشقانه و دلسوزانه از عمق ِ تیره ی خاک با دَمِ مسیحایی رجعتی مقدّس به پای خواهد خواست و مرا در بر خواهد گرفت و در من جاری خواهد شد و با من جریان خواهد یافت واین سفری است از انتهای سقوط تا ابتدای سعود.
      18/4/1380
      ***************************************  
      بنام هستِ هستی بخش
      ستارگان خموش و آرام ، امّا در هر نگاه با تبلورِ چشمکی فريادِ خُفتۀ روز مرگيِ اسارتشان را در گوشه ام به اعتراض می نشينند و من سَر به سویِ بينشِ سقفِ مستورِ دشت ، دست هایِ کوتاهم را بالشِ سلطانِ  سنگين و گنگ و کِسلِ وجودِ خود نموده ام تا انظارِ مَلِکِ مخمور و مُتوهمِ پيکره ام را به سویِ آسمان نگاه دارم ، تا شاهِ شاهانِ مُتکبر و مست و مَلول ؛ مدهوش نيفتد ، سَبُک نلغزد ، درنگی برنگردد .
       آرميده ام درخلوتِ مرگبارِ گورِشب ، درکنارگذرِ بازارچۀ شلوغ و مکاره و آشفته ی بن بستِ خيال.
       در غوغایی ترين هوسِ رفتن به خوابِ اندرون و سنگی را در آغوش.
       نگاهِ خيره ام لبخندِ پليد و محتضرِ ماه را می نگرد که امشب رنگ پريده تر از ديشب وداعِ تلخ و هرباره اش را باپرده ی قيرگونِ شب به غفلتِ تيره ابری سِمِج بهانه ی هجران نهاده است و ظلمت خرمنِ جادویِ سياهِ گيسويش را برصورتِ ماتم زده ی طبيعتِ بيشه ، لجوجانه در هر بُرهِه گسترده است که گويا هرگز خيال برچيدن، قراررفتن ، انديشه ی پگاه ندارد.
       ديدگانم اينچنين شبی ، شَر کلاهِ عطشناک ودلهره آور و غصه پرور و درد گستر را ، هردم با چشم غره ای به معنایِ حقارت می کشاند و تاريکی در تلافیِ اين تحقيرِ دردناک مرا هر آئينه از هر سوی به استقبالِ موجوداتِ کريه و شوم وافسانه ای می برد و آن هنگام که فشارِ سنگينِ خوابِ فراموشي ها وگريزها مرا درخود می گیرد بانهیبِ وحشیانه ی زجه هایِ رعد آسای خود کوهِ خواب را چون کاهی از خرمنِ رؤياهایم مي پراند ، می تکاند ، مي پراکند ، دور می کند .
      ديدارِ گشوده و منتظر و ملتهبم باز به دهليزِ تنگِ پنجره ی چوبين و پوک و فرسوده ی اطاقِ بدخوابی و بدحاليم خيره می مانَد ، تا شايد قاصدِ شميمِ خبری داغ ازهوایِ دلگير تو باشد، آه...عطرِ مشکین و جانبخشِ خدا ؛ نگاهِ گرفته و خسته و نااميدم امّا شتابان چون هميشه ، مأیوس و سرخورده بَر خود بسته مي شود و ترسان و متوهم ، رمزِ تبِ هرشبه را غرغر ميکند که : جز سوارِ ابلق ِ تباهی هيچ رهگذری از رهگذارِ انتظار نگذشت و دگر باره نفس زنان و خسته و چُرت آگين در بسترِ پِلکان ِ مخمورم می خزد و چنبره می زند و می خسبد ، و لبانم خونين و مرموز وجانکاه تلقينِ هذيانِ کابوسين و دهشتبار و مه گرفته ی فراغم را به طعنه ی اشاره ای ، کمی بلند تر در من نجوا مي کند که : تو کامِ شرمِ شرابينِ بوسه ها را ، شکفتنِ معصومانۀ گُل بوته هایِ پيوند را ، بر هم تنيدنِ شبنمين و بی تاب و تاباکِ خلسه ی وصال را ، هرگز نخواهی ديد ، هرگز نخواهی چيد ، هرگز نخواهی چشيد ، و دستانم ، با ترکه هایِ گشوده ی انگشتانم ، بی مهابا چون بلایِ نازل درکانالِ تکيده و خشکِ صدایِ فروخورده ام ، بر کفِ سنگلاخِ دهانم ، با صدایِ ضربه ای به گِل می نشیند ، يعنی سکوت.
       کلماتی پراکنده و مبهم ، امّا مصمم ، با تأکيدی فرزانه وار به ناگاه در عمقِ سینه ام طنین انداز می کند که : او در خاطرِ زمان ، پشتِ دايره ی ميناییِ چرخِ گردون ، در دلِ تاريخ ، در رهگذرِ رواقِ نيلگونِ ابديّت ، در عمقِ افسونه ها ، بطنِ اسطوره ها ، در غالبِ شخصيّت ها آرميده است و من باز با انظاری بسته از ندامت ، با رعشه ای سخيف بی اختیار لبی گزيدم و گفتم : آری ، آری سکوت ، او آرميده است و هنگامه ای ديگر خيمۀ بهتِ محشر، خفقانِ شومِ غربتِ قبور ، گنگ و سرد در فرجامگاهم برپا شد ؛ و شبگردِ باد ، فرزندِ نسيم، رهبرِ کوير، شمرده شمرده و غوغائی يادگارانِ تلخِ ايامِ سرگردانی و طوفانی و ويرانگری و ريشه برکنيش رامغرورانه با هوهویی هولناک در گوش هایِ خزه زده ی جنگلیانِ مَنگ و حيران زمزمه آغاز نمود و شاخسارانِ دلاور و آغوش گستر مهیجانه با تنی لرزان و پشتی خيس ، مسخ شده و هراسان ، با شتاب کف زدند و برگان از وحشت سبزينه هاشان به تيرگی گرایيد و با ديد گانی منکوب و بيرون زده دمی را جان کندند و از تن درآمدند و بر زمين ريختند و مُردند و درختانِ مجنون شده ناگزير خنده هایِ تلخ سَر دادند و من پشت بر زمين ، ميخکوبِ خاک ، چسبيده به گِل ، خود را هر چه بيشتر با مشاهده ی صحنه هایی چنین در عمقِ تيرگی فرو بردم و از دريچه ی تنگِ انتظار ، دلواپس و نگران ، چشم اندازِ مسيرت را ، مشرقِ سرزدن و نويدِ فروغ و پَرتوِ آمدنت را بی قرارانه نگريستم ؛ و تو را ديدم که پای کشان ، در دور ترين و بی فروغ ترين وِلولِه ی روشنایی ، از کمرنگ ترین گرگ و میشِ تبلورِ فانوسکانِ دیاران رهایی حوری وار بر قامتِ برگهایِ مُرده ی روزگارانِ تنهایی ، تا خزانِ سرخوردگيم گام مینهی و می آيی ،  که گویا بر بالِ زرينِ سيمرغِ رنگارنگِ آمالم می آمدی... ؛ خرامان آهوانِ خُتن ملولِ منظرِتو ، دشت و دَمَن يک تن رقصانِ ظهورِ نابهنگامِ تو که چون سرمستیِ بارشِ سحرگهانِ بهاری ، مليح و شورانگيز و خُنک ، بر توتمِ غبارين و خشکيده و بی روح و قنديل بسته ی وجودم باريدن آغاز کردی و چون معجزه ای مقدّس و مسيحایی ، سينه ی چين خورده و برهوتی و بايرِ زمينم را به نيشِ تلنگرِ عصایی از هم گشودی و آبِ چشمه ای ِ زُلا لين را ، فورانِ شوقِ آسمانی و خيال انگيزِ حوضکِ راکد و باستانی و جُلبکينِ مَرغزارِ طبيعتِ مُرده ی دورانم نمودی و سرنوشتِ خالی و متعفنِ آبگيرِ کهنه راعوض کردی ، تازه کردی ، لبريز کردی ، تا ماهيان سفيد و قرمز و معصومِ تمامیِ حجمِ بلورينِ اِحساسم ، موميایی جاويدِ حبس را ، سيه چاله ی فراموشی را ، بن بستِ عبث را از هم بگسلانند ، باز کنند ، در هم شکنند ، تاسيه روزان ِدر بَند و مطرود و شکسته و جريحه دار و خاموشِ همه ی آبزيان غرقِ در روحم آغوشی را بسویِ حرکت بگشايند ، پروازی را دراوجِ مُتمرکزِ خيال ، بر ذهنِ  لطيفِ باله هایِ خود بسپارند ، بختِ سپردنِ خود را درفشردنِ سينه ی وسعت بيازمايند ، تا در امتدادِ نهرِ مقدّسِ کرامتِ بی دریغِ تو... سوار بر خيزشِ کوچک و متلاطمِ جويباران ، ترانه خوان و پُر جُنب و جوش و روان ، بر بسترِ پندارِ سراب خورده شان ، مشتاق و دست افشان ، تا کرانه ی آبیِ دريا ، اين دورترين اُفقِ مواجِ آرزوها ، همصدا با همۀابياتِ خط خورده وسرکشِ سرگذشتم ، سرودِ رهائی را همهمه کنند وگمنام و جان سپار وگرفتارِ  بندِ مرجانیِ حضورِ جاويدِ قعرِ دريا شوند.
      تو از بُهتِ تفتيده ی قصيده ها سر بر آوردی و در وَهمِ تنيده پيچيدی و طنّاز و ساحِره چون رقاصکانِ آتش افروز و شهرآشوبِ هندو به غمزه ی چرخشی ، هوایِ تيره و گرفته و بغض بارِ چشمانم را به رعدِ عشوه ای و برقِ عشقی بارانی نمودی و احساسم در زلال ترين و شسته ترين رحمتِ دوران ، صاف و بی غش ؛ در نگاهت نقطه شد ، فروکش کرد ، کناره گرفت ، شفاف شد و من از کنارِ خيمه ی گسترده و پهناورِ سخاوت و کرمت ، مغرورِ مغرور، دست بر دنيا نهادم و جهانگير شدم ، تاريخی شدم ، جاودانه شدم و آنگاه تو دررويشم پاگرفتنم ، قد کشيدنم ، نگاه درنگاهِ حلقه ی مردمکانِ اسيرِ چشمهايم ، همه بنديانِ مشتاق و بی تاب را به اشاره ای گشودی و تا فضایی ترين سيرِ سبکبالی با من رهيدی و شبکه ی آهنين و زنگارخورده ی حسرت هایِ شومِ دخمه ی نيرنگِ زليخا را به کرشمه ای از هم دريدی و در هم شکستی و من دربينایيت شکفتم  که من درنظاره ات هدف شدم ؛  که هستیم ، که وجودم ، که جان و جامه ام تازه شد ، نو شد ، زیبا و معطر شد و من با ريشه ای ترين عطش ها جامِ صلاحت را تا آخرين جرعه ، تا واپسين نياز نوشيدم و سرکشيدم و سيراب شدم ؛  که گلویِ فريادم تازه شد و تر شد و من در فشرده ترين ضربه هایِ طپش ِ هول و هراس ، نطقِ آتشينِ همۀ قسمت هایِ بی همدميم را عرق ريزان و ملتهب ، مدحِ شورانگيزِ نزولت کردم .  و قاصدانِ دَهر يک تن شنوایی ، يک پارچه سکوت ، سراپا گوش و من سرآغاز کردم ؛ : نه  نه ، تو از خاک نيستی ، اين مثَل را همۀ آبشاران می دانند و اين ترانه را همۀ سينه سرخان و چکاوکان از برند و اين آوا را سالهاست که نسيم در شبستانِ قطعۀ تصنيف می نوازد و اين زمزمه را کهن زمانيست که چشمه ساران در گوش هم نجوا ميخوانند؛
       نه نه هرگز ، هرگز از خاک نيستی ؛
      تو شورِ دلاويز و فصلِ  رنگين نقشِ بهارانی و خلوصِ ايثارِ ابرانِ خانه به دوش و ويلانی،
       تو نوایِ رمز آسا و روح بخش و شامه نوازِ گل هایِ محبوبی ،‌ نه ؛ تو ده بوستان مِهری و صد کهکشان عشق و هزارديوان نغمۀ شيرين و ماندگارِ پيوندی، آه چه ميگويم ، دور باد، دور باد، تو باز اينچنين و آنچنان نيستی، تو درحجمِ قفسِ تنگ و سرد و سياهِ کلمات نمی گنجی، تو در تفسيرِ و توجيهِ دست و پا شکسته و جسته و گريخته و حقير و قاصر و معذور و کسالت بار و خام و محدود و بيچاره ی جملات معنا نمی شوی ، تو در گفتارِ ناشيوا و نا بليغ و الکن و بسته تعبير نمی شوی ؛
      عزیزم...؛ وای که چقدر اين ندا را دوست می دارم ، اعترافی که ازعميق ترين اِبرازِ ساکن و صادقِ قلبم، در مکثِ تلخ و خيت و تسليمِ همۀ واژه ها ، از زبانم به نرمی چون قطره نوری می چکد،
       کورسویِ اميدِ خالی ترين و تاريک ترين و گنگ ترين زمستانِ انديشه ی منجمد و همه ی لغاتِ نارسایِ کتيبه ی افکارم به يکباره از کوهِ يخينِ فصلِ برودتِ بيانم جدا شد و درقطبِ روان و جاریِ همدلی و همصدايی تا تو شناورگشت.
      چقدر دوستت می دارم و چه مشتاقانه مي خواهمت،  عطشی را که التماسم آفريد و من مخلوقِ حسِ فرحناک و مهيج و ملکوتيت ، ساخته و پرداخته ی احسانِ ابريشمينت ، سرشار از تمامیِ پاکيزه گی هایِ لبريز و راستی هایِ پرشورِ کودکانه، ساده ی ساده، همبازیِ  شيرين ترين و خيالی ترين پريایِ قصه ها شدم ، شواليه ی گستاخ و بی باک و بی نام و نشان و جويایِ نامی که دخمه ی ديوانِ شرزه و غولانِ جگرخواره و سمندرانِ جان سخت را ، سوار بر ماه پيشانیِ تک شاخ و سپیدِ خود منزل به منزل و يک به يک در هم می کوبد و سربلند و فراخ و غيرتمند، با پنجه هايی آهنين و خونين، سری شکسته و قلبی مجروح ، از خود کذشته و بی باک ، پريزادِ ناز و رنجور و غریبش را به نهیبی در آغوش می کشاند و بسویِ قلعه ی سفیدِ خوشبختی يکنفس ميتازد و در ميانِ گلريزانِ خنده هایِ رهایی و بهروزی نامور مي شود ، باور مي شود ، و در پايانِ راه ، آخرِ شه نامه ، انتهایِ بازی ، تبسمِ بلورين و شفاف و شيطنت باری که تنِ نمور و پوسيده ی دلواپسی ها را می خشکاند ، که پشتِ غم ها را می شکند ، تیره گی ها را می زداید.
      چه قدر تشنه بودم و در عطشِ آغوشِ چشیدنت و چه قدر خسته بودم و در هوسِ پناهِ آسودنت و چه بی صبرانه و مشتاق و نحیف، نگاهم متوقعِ زیارتِ سرو قامت و سيمين اندام و مه سيمایِ نَفَس ناکت می بود.
      من هر روز و هردَم حُبابِ گنبدينِ خاطراتِ با تو بودن را از همکنون ، دور و نزديک با بخارِ گرمِ سينه ام مرطوب و با حريرِ يادواره هایِ سبزِ عطایت پاک مي کنم و می شويم و با انگشتانِ اشاره در هر صحنه لمس می کنم.
      هر غروب پای گُلِ ابريشمِ آشنایی وپیوند را با آبِ زمزمِ ايمان مي شويم و سيراب مي کنم و هر نا اميدی و هردلسردی و بی تفاوتی، وعده ی رهاییِ مرغ ِ عشقِ در بندم را نذرمی کنم و با هر ديدگاه در آتشِ مقدسِ دِلدادگی ، به سوزِ غيرت ، سرباز و سرگشته ی ديدارت مي گدازم و تطحير می شوم.
      از آن هنگام که در صفحه ی سياهِ ديد گانم اوّلين و شادی بخش ترين لبخندِ رضايت را کشيدی.
      از آن لحظه که در نگاره ی سائِرِ زمان مستِ شرمِ شرابينت شدم.
       از آن دقايق که در نفرينِ طاعونی و بُکمِ سکوتِ مرگبار و ناهنجار خرابه ام، موسيقیِ کبرياییِ سازِصدايت را در بَتنِ سمفونیِ دل بر پرده ی اطلسين شنود سپردم.
      از ساعتی که امتدادِ روشنانِ فروغ و خروشِ سعادتِ حضورِ تو را از روزنِ تپنده و وسيعِ پنجره ی رو به سپهرِ بی لکِ نيلگونِ معرفت ، بر گندم زارِ طلائی دورانم مشاهده و دوستیِ حاصلخیزِ خیر خواهیت را بر سرگذشتم درک نمودم و از سحرگه ای که اوّلين جرعۀ ناب و کهن و نوشينِ زندگی را با قدح ِ مرامت ، از مِشکِ احسانت نوشيدم و رمق گرفتم و جان شدم.
      چه افسونِ عجيبيست معجونِ عشق؛
      نسيمی که به سودایِ وزشِ موزونش ، تار و پودِ قبایِ مندرس و فرتوت و کهنۀ جان غبار روبی می شود ، رفته می شود ، دوخته می شود ، نو می شود.
       قطره ايست که به اِکسيرِ سپنتائيش ، قنواتِ تار اندود و فروريخته و بی آبِ برهوتِ تن را چکه چکه و ريزبار از زهابِ زلال و مهنایِ هستی بخشِ نجات شسته و سرشار می کند و شمايلِ زرد و پلاسيده و محتضرِ باغچه ی بقايم را زنده و پدرام می کند ، با نشاط می کند، شکفته می کند.
       رويشی ست که به اعجازِ شکوفائيش ، ريشه ريشه آرزوهایِ خشکيده و ساقه ساقه نيازِ بريده و شاخه شاخه غرورِ شکسته و برگ برگ اعتمادِ ريخته و چمن چمن احساسِ لگد کوب و بوته بوته انگيزه ی کنده را واداربه نُمُو می کند ، بالنده می کند ، بارور می کند.
      و جوهریست که به کيميایِ قدرتِ بی قياسش مِس ِ رنگ و رو رفته و نهفته و زنگاری اين سرشتِ ريشيده را می پالاید ، پُربها می کند ، طلا مي کند.
      وقصيده ايست و تصنيفی و نوايی و ريتمی و لالائیِ اعجاب انگیزِ خوابی که تمامیِ هر  آنچه که بود و هراِینچه که هست را به مَتلی شیرین بدل می کند و هم آنچه خواهد شد را چون لؤ لؤئی در دامنِ صدفِ سفیدِ امانتِ خویش چُنان دردانه ای بر تاجِ خلافت وتختِ زرينش می نشاند و اوراد و نغماتِ دلکش و مزدايی را ، اساس نامه و قانونِ سیرِ سرنوشتِ ازلی را ، پاک و بی غلط و اسطوره ای و ماندگار، دست نخورده و بی غش و ناب ، بيت به بيت و مصرع به مصرع آنگونه که بايد و بايسته و سزاوار ، بر سيه چادرِ شب نشينیِ مفلوک و ويلان و مغلوبم حِماسی و خروشان جاری مي کند ،ضجه می زند ، فرياد می کشد.
      و لايقِ عشق ، فريد شهزادِ پاکباخته و مسرور ، دلسوخته و مجنون ، پای در کفشِ رود باران می نهد و در ميانِ بدرقه ی همه ی گلدسته هایِ رنگارنگ و خاطره انگيز و هلهله ی قزلباشانِ اقليم و سرشکِ بدرودِ همۀ دل بستگي هايش شراعِ زورقِ طلائیه ی " آتونيش" را می افرازد و از ميانِ غرقاب هایِ گسترده و مواج و مهلکه ی همۀ ادوارِ فرسوده و جان گزا ، در پیِ کشفِ تمدنِ مغروقِ آرمانیِ رؤیاهایش تا افق ، تا نهايت ، تا خوشبختی آرام مي راند.
      آن روز خيالی عجيب دنجِ سکوتم را شکست و نيلوفروار و متين بر من نشست و آوازی را دشتی و سوزناک در گوشِ دلسردِ فراغتم مويه کرد که:
       آشنایی از دور.
      يارِ ديرينه ی نور.
      بند در بند و صبور .
      مایه ی فتح و غرور.
      بی نشانی و غریب و گمنام.
      همشناسی خوشنام.
      که در این غربتِ افسون شده و سِحرِ بِنام.
       راه گم کردۀ جادوگریِ بختِ طبيعت گشته و به دستِ اِعجاز ، یا کليدِ اسرار ، یا به تقديرِ فلک و به لبخندِ خدا ، دربِ کاشانه ی همزادش را، قفلِ همخانه و همرازش را ، همچو کاشانه ی خويش ، نه به ترديد و گمان که به تأکيد و يقين بگشايد .
       پای در هشتیِ ميخانۀ مَستانه ی خود بگذارد و رمق را به تنِ خشک و شرر بار و غبار آلوده ، همچو بارانِ مسيحایی و جانبخشِ خدا افشاند.
      که لبی را از هم ، نه به تعليمِ بلا ، یا که با هول و ولا .
       با توسّل به سبب ساز و شفا بخشِ دُعا ، آرَمَک بگشايد.
       تا دلی باز شود .
      محرمِ راز شود.
       قصه گوی و راوی ، دِه به دِه با تعجيل .
       همره جامِ ترک خورده و بی رنگ و بديل .
       هم نوایِ صحرا ، همنشينِ شن ها ، همسوارِ کوران .
       کوی کوی و برزن ، دست آموزۀ آیينِ زمان .
       با کلامی شيوا ، با اَدا ، رندانه.
        واله و پروانه .
       با نگاهی که پُر ازعشقِ هوس بار به غريبه ست ، سَری جنباند.
       با يقين و خواهش ، با سپاسی لبريز ، با بیانی فاحش .
       می سراید بر لب : من به قدرِ همه جانی که به من بخشيدی دوستت مي دارم.
      ادامه دارد....

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۳۵۸ در تاریخ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.