سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
جمعه 4 خرداد 1397
    12 رمضان 1439
      Friday 25 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        جمعه ۴ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        پاییز هایم!
        ارسال شده توسط

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

        در تاریخ : شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۸۳ | نظرات : ۱۵


        آخرین ساعت های تابستان است و حالا دیگر دارد تمام میشود...
        همه ی تابستانی که انتظارش را میکشیدیم،حالا تمام است!همه ی همه اش...
        حالا که نشسته ام سوگنامه ی تابستان را بنویسم،غم ها بر سرم آوار شده اند...انگار راست میگویند غروب جمعه و دلگیریش آدم سوز است..حال وای به حالت که آخرین غروب شهریور هم باشد...
        دیگر بد از بدتر است...
        یادش بخیر،ما شاگرد شرور ها،مدرسه که می رفتیم،درست توی همین شب دست ها را حلقه میکردیم دور زانو ها و خود خوری میکردیم...
        چون دیگر آن پرسه زدن های شبانه روزی توی کوچه،گل کوچک بازی کردن ها،دعواکردن های کودکی،یخمک های پرتقالی خیلی سرد،توپ دولایه،آآآآآآآآآآآ کردن حلوی پنکه و هزار هزار دلخوشی دیگر،جایش را به مشق نوشتن و مسئله ی ریاضی حل کردن میداد...
        نمیدانید این غروب ها چقدر برایم زجرآور بودند...
        حتی رفتن به کلاس اول!
        آن روز هارا خوب یادم است...
        بعد از کلی داد و بیداد سر پدرم که  دوست ندارم موهایم را با ماشین بزنم،بالاخره تسلیمش کردم...
        آن لج کردن ها،نق زدن ها..درست توی ذهنم رژه میروند...
        صبح که به مدرسه رفتم،در اولین برخورد ناظم با ماشین اصلاح یک راه وسط کله ام باز کرد...
        چقد آن لحظه آن مرد را توی دلم تحقیر کردم...
        آخر چه فرقی داشت که من مو داشته باشم یانه؟
        شاید همین اولین اتفاقات باعث انزجارم از مدرسه شده بود...
        اما حالا فرق دارد،اول برای بچه ها جشن غنچه و شکوفه و از این چیز ها میگیرند،بعد هم بوسشان میکنند و روی دوششان میگیرند میبرند سر کلاس...
        از گل هم کمتر بهشان نمیگویند..
        جای آن سیلی های صورت سرخ کنی که ما میخوردیم،گل لبخند هدیه شان میدهند...
        اول مهر!
        آه چه کابوسی بود...
        دیدن ناظم خودش دلهره افزا بود...
        اسمش را درست یادم نیست،اما آن سیلی های آب دارش را خوب یادم است..مردک جای اینکه بگوید:چرا میدوی؟....سیلی میزد!
        جای لبخند، اخم میکرد.
        واقعا آن زمان چه شخصیت کریهی از او در ذهنم مجسم میکردم...
        چه شب هایی که خوابش را میدیدم و خودم را خیس میکردم...
        همه ی این ها باعث می شد،مادرم به فکر عوض کردن مدرسه ام بیفتد...
        اما قانون پایستگی جلاد ها،بیان داشت که جلاد ها نمیمیرند بلکه از یکی به یکی منتقل میشوند...
        ناظم بعدی جلاد مهربان تری بود،جای سیلی یک طرفه،دو دستی میزد!
        کف دست هایش را میگذاشت دو طرف صورتت،بعد دوبله و همزمان شبیه دسته ی زنجیر زنان محله،میزد....شالاپ!!
        دستهای گنده اش،صورت کوچکم،آه که چه سوزی داشت!
        بعد از متارکه هم صورتم شبیه لبو سرخ بود و جای چهار انگشت یک هیولا روی صورت عریانم!
        همیشه باخودم میگفتم ای کاش من ریش داشتم،تا کمتر دردم بگیرد...بعد هی از پدرم میپرسیدم،پدر من کی ریش در می آورم؟؟
        میگفت: ده سال دیگر!!
        اوه! ده سال؟
        با خودم که فکر می کردم،به این نتیجه می رسیدم که تا ده سال دیگر احتمالا زیر این چک های بی مهابا یا مرده ام یا نقص عضوم!
        این شد که تصمیم گرفتم از شررارت دست بردارم...دیگر روی میز ها راه نروم،سطل آشغال را وسط کلاس خالی نکنم،در کلاس را با دست باز کنم و دعوا نکنم...
        بعد از آن دیگر این دوئل های نفس گیر هم تمام شد...
        کتک خوردن ها اما تمام نشد که بدترهم شد!
        حالا هر اتفاقی توی مدرسه می افتاد از دیوار من بالا میرفتند...
        کم مانده بود،دلیل خیس شدن شلوار کلاس اولی ها را از افراط در نگه داشتن... را هم بیندازند گردن من!
        مثلا بگویند تو احتمالا اسفنگتر های مثانه را شل کردی!!!
        یا للعجب...
        همه مدرسه میرفتند،ماهم مدرسه میرفتیم!
        حالا که مهر رسیده،یاد آوری آن خاطرات برایم تسکین است،تسکین چه و چه ها...را بگذریم..فقط تسکین است...
        غروب جمعه ی شهریور حالا به جای خود خوری،نفسم را راست تر میکند...
        وای که این پاییزها چقدر زیبا بودند...ولی برای یک بچه ی شرور حکم مصیبت داشتند و بس!!
        پاییزتان زیبا...
        با احترام
        ا.تنها

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۲۸۷ در تاریخ شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        علی رفیعی(امید)
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۰۰
        سلام و عرض ارادت حضور آقاابوالفضل دوست عزیزم
        بسیار زیبابود
        قلمتان همچنان توانمند و نویسا
        موفق و پیروز باشید به لطف الهی





        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۵۰
        سلام بر علی آقا ی عزیز
        ممنوم،لطف دارید
        فصل "شاعرانگی" ها مبارکتان...
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        نیره ناصری نسب
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۱۰
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی(امید)
        علی رفیعی(امید)
        يکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۴۷
        🌷🌷🌷🌷
        سمانه باقرزاده
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۴:۲۴
        باز آمد بوي ماه مدرسه بوي شاديهاي راه مدرسه
        ولي من که با سرويس ميرفتم و مي اومدم
        هيچ بوي هم حس نميشد
        شاعر آرايه ي جديدي به نام تبعيض به کار برده
        سلام صبح بخير
        فصل پرسه زني هاي شاعرانه،زير بارون ريزه اشکاي آسمون مبارک
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۵۲
        درود بر بانو باقر زاده ی عزیز
        بوی خاصی نداره؛من که بهش علاقه نداشتم...
        پاییزتون سراسر زیبایی
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        نیره ناصری نسب
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۱۰
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی(امید)
        علی رفیعی(امید)
        يکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۴۷
        🌷🌷🌷🌷
        ارسال پاسخ
        حمیدنوری(احمد)
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۳۷
        درود دوست گرامی انصافا مطالبی که می نگارید ضمن اینکه نگارش زیبای دارند محتوای مناسب وموضوعات جالبی نیز دارند موفق باشی دوست من ایام سوگواری حضرت عشق برشما تسلیت باد
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۵۳
        درود بر شما جناب نوری عزیز دل
        لطف دارید،زیبا میخوانید..
        سپاس بی کران
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        نیره ناصری نسب
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۱۰
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی(امید)
        علی رفیعی(امید)
        يکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۴۷
        🌷🌷🌷🌷
        نیره ناصری نسب
        شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ ۱۵:۱۰
        درود بر ابوالفضل خان مهربان و سالار ناب
        عجب خاطرات تلخی را یادآوری کردید ولی بچه های امروز چه خوش بحالشان است و کسی جرات ندارد کمتر از گل به آنها بگوید
        با این حال پاییز عروس فصل هاست و به ویژه قدم زدن در کوچه های خزان رفته . فصل پاییزیتان همیشه عاشقانه باد
        قلمتان جاودان دلتان خندان
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۱۶
        سلام بر بانو ناصری نسب عزیز
        این ها هرچند تلخند ولی حالا برایم شیرینند....
        یادش بخیر
        خیلی ممنونم بابت حضورتان و همراهیتان
        سپاس بی کران
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی(امید)
        علی رفیعی(امید)
        يکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۷:۴۷
        🌷🌷🌷🌷
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.