سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 22 آذر 1396
    26 ربيع الأول 1439
      Wednesday 13 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        چهارشنبه ۲۲ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        گناه عشق
        ارسال شده توسط

        الهام عزیزی مقدم (نیلوفر)

        در تاریخ : چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۴۲ | نظرات : ۵

        به نام خدا می خوام داستانی رو براتون بنویسم که خالی از لطف نیست خوندنش و درس عبرتی برای همه 
        روزی داشتم از مدرسه بر می گشتم و با دوستانم صحبت می کردم البته دوستان من دوتا بیشتر نبودن اکرم وزهرا چون من از خانواده کاملا مذهبی بودم که پدرم روحانی مسجد محله مون بود و مادرم برای کمک خرجی خونه قند می شکست و یه داداش کوچیک تر از خودمم داشتم که کلاس اول بود و بچه های مدرسه وقتی می دیدن من چادر سر می کنم و خیلی از نظر قیافه زشتم یعنی یه صورت پر از کک و مک و بینی بزرگ و ابروهای پر به هم پیوسته وقد کوتاه و تپل و حجاب دارم کمتر باهام دوست می شدن و می گفتن تو تعصبی هستی ولی این طور نبود من تربیت خانوادگیم حکم می کرد  اینجوری باشم خلاصه برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم که مشترک بود با داداشم لباسم و عوض کردم و اومدم نهار خوردیم  ،بعد کمک مامان کردم که قند شکستن تموم بشه بعد رفتم سراغ درسام و روز بعد که از مدرسه برمی گشتم خونه سر کوچمون یه پسر ایستاده بود و سلام کرد منم که پدرم بهم گفته بود حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی از کنارش بی تفاوت رد شدم و به خونه رفتم و همینجور روزها گذشت و این پسر دست بردار نبود و هر روز برام یه گل سرخ می ذاشت روی یه اجر که کنار در خونه بود و داداشم اونجا بازی می کرد و من هم می بردمشون توی خونه و لای یه کتاب می ذاشتمشون و هر روز تعداد این گل ها بیشتر می شد تا به بیست تا  گل که رسید روز بعدش یه کاغذ گذاشته بود همون جا و نوشته بود که این تعداد گل رز سن منه یعنی 20 سالمه و اسمم امید است و دوست دارم باهات حرف بزنم  ولی من که از بابام می ترسیدم جوابی بهش ندادم تا یه روز که از مدرسه می اومدم  و بارون هم شدید می باریدو کلا همه لباسامو چادرم خیس شده بودیه ماشین کنارم بوق زد بوق زدناش ادامه داشت و من که ترسیده بودم همش خودم رو به دیوار نزدیک تر می کردم تا اینکه از ماشین پیاده شد اومد به سمتم و گفت خانم من رو نمی شناسی وقتی نگاهش کردم دیدم امید و می گه که می خواد منو برسونه ولی من قبول نکردم و به راهم ادامه دادم اما اون دست بردار نبود و دنبالم اومد تا اینکه یهو چادرم زیر پام گیر کرد و محکم با صورت خوردم زمین با فریاد اومد سمتم و چادرم رو گرفت و من رو بلند کرد که گوشه لبم پاره شده بود و خون می اومد یه دستمال گلدوزی قشنگ از جیبش در اورد و به سمت من گرفت و خون لبم رو پاک کردم و می خواستم به راهم ادامه بدم اما با اون لباس و چادر گلی نمی شد پیاده رفت و برای همین مجبور شدم سوار ماشین امید شدم توی راه خیلی خجالت می کشیدم ازش برای همین با چادر صورت خودم رو مخفی کرده بودم که فقط بینیم معلوم بود .امید گفت : خانم ؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید اسمتون رو بهم نگفتید ؟منم گفتم لزومی نداره اسمم رو بدونید ولی اون با خنده گفت عیبی نداره بذاراول من خودم رو کامل برات معرفی کنم .من امید هستم 20 سالمه و پدر و مادرم تو خارج از کشور زندگی می کنن و من چون اونجا رو دوست نداشتم اومدم ایران و با پدر بزرگ و مادربزرگم زندگی می کنم که خونشون چند کوچه از خونه شما بالاتره و درس می خونم برا کنکور و ماشینم از خودمه باباجون لطف کرده برام خریده و شغل ثابتی هم دارم یعنی تو حجره بابا بزرگ فرش فروشی کار می کنم و اینم زندگی من تو هم هر وقت دوست داشتی از زندگیت برام بگو خانم ؟؟؟؟حالا من که حرفای امید رو شنیده بودم با خودم گفتم خانواده اون کجا وخانواده من کجا ؟همین جور تو فکر بودم که یهو یه موتور شبیه موتور بابا از کنارم رد شد که یه پلاستیک سرش بود که زیر بارون خیس نشه وااای خدا اگه منو دیده باشه چی ؟به امید گفتم اقا من پیاده می شم بقیه راه رو خودم می رم امید گفت بذارین برسونمتون در خونه منم با داد گفتم پیاده می شم اونم یه ترمز صدا دار کشید بدبخت ترسید و من پیاده شدم خدا خدا می کردم بابا من رو ندیده باشه چون اون خیلی تیز بینه  در حیاط رو که باز کردم بابا داشت موتورش رو زیر سایه بون می ذاشت که خیس نشه که یهو من رو دید و سلام کرد و رفت تو خونه منم پشت سرش رفتم تا قیافه من رو که گلی بود دید و لبم خونی بود گفت تو کجا بودی تاالان زیر این بارون ؟چرا قیافت اینجوری شده ؟ منم به من من افتادم گفتم خب راه مدرسه دور بود و بارون شدید یه سنگ اومد زیر پام و افتادم زمین و اینجوری شدم . بابا گفت با چی اومدی خونه منم گفتم پیاده تا اینجا اومدم بابا هم به روی خودش نیاورد و رفت تو اتاق کنار بخاری تا موهاش رو خشک کنه منم رفتم تو اتاقم و لباسام عوض کردم و توی لگن انداختم و شستمشون و پهن کردم خشک بشه و تا خود صبح به حرفهای امید فکر می کردم که چه جوری با این قیافه که من دارم داره باهام حرف میزنه با اون همه ثروتی که داره همین جوری فکر می کردم که خوابم برد صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شدم و لباسام رو پوشیدم و راهی مدرسه شدم که دوباره امید رو دیدم سلام کرد و منم سلام کردم همین جوری ادامه داشت هر روز هم دیگه رو می دیدیم و فقط یه سلام و یه گل رز بود و تمام تا اینکه من خیلی دلبسته امید شده بودم و هر روز به یه بهونه ای با ماشینش جلو من سبز می شد و من رو می رسوند یه روز ازم پرسید نمی خوای اسمت رو به من بگی منم گفتم صبا هستم و از خونوادم براش گفتم و ازش پرسیدم و چرا با این قیافه ای که من دارم اومدی سمتم اونم گفت قیافه برای من مهم نیست مهم قلب مهربونته که من رو جذب خودت کردی و دوست دارم بیشتر با هم باشیم ،ولی من گفتم تو اگه من رو می خوای باید بیای خونمون خواستگاری اما امید گفت یه کم دیگه صبر کن تا کنکور نتایجش بیاد بعد تصمیم می گیریم فعلا دوست باشیم همین جوری داشتیم حرف می زدیم که یهو موتور بابام رو دیدم که قلبم از تپش افتاد و یخ شدم از کنارمون رد شد و منم که ترسیده بودم به امید گفتم بقیه راه رو خودم میرم و ماشین رو نگه داشت  ،  پیاده شدم و راه رو گرفتم و رفتم به در خونه که رسیده یه بسم الله کردم و رفتم تو حیاط اما ای دل غافل که بابا لبه حوض نشسته بود همین جوری با خودش ذکر می گفت و عصبانی بود تا من رو دید مثل برق گرفته ها اومد سمتم و گفت کجا بودی ؟ منم گفتم مدرسه .چرا دیر اومدی؟ خب راه دور بود . دختر راستشو به من بگو تا اون روی من بالا نیومده .اون ماشین که سوار بودی ،اون جوون کی بود ؟همه بدنم یخ شد با من ومن گفتم بابا اون تاکسی بود . بابا گفت : تاکسی رنگش البالوییه تازگی ها اره ؟ منم که دیدم اوضاع خرابه گفتم بابا راستش اون بنده خدا چند وقت پیش منو دیده و می خواد بیاد خواستگاری ،اما تا جواب کنکورش نیاد نمی تونه و از خونوادش برا بابام گفتم واز اوضاع زندگیشون وقتی دید من اینجوری با صراحت بهش همه چی رو گفتم .گفت برو تو اتاقت بعد با هم بیشتر حرف می زنیم بدجور کلافه بود رفتم تو اتاقم و خودم رو سرگرم درسام کردم اما فکرم پیش امید بود خیلی دلتنگش شده بودم نمی دونم چرا اینجوری دلبستش شده بودم . یه هفته از صحبت من و بابام گذشت تا یه روز بعد از ظهر من رو صدا کرد و من رفتم کنارش نشستم و بابا گفت دخترم در مورد اون قضیه می خوام صحبت کنم که شما دوتا به درد هم نمی خورید خونواده هامون به هم نمی خورن از همه نظر دوباره هم حق نداری با اون ملاقات داشته باشی فهمیدی .اما من انگار حرفای بابا رو نمی شنیدم و همه فکرم پیش امید بود امید و امید یه روز داشتم از مدرسه میومدم خونه که امید برام بوق زد منم رفتم یه سمت دیگه انگار ندیدمش اما دست بردا نبود و بعد از کلی خواهش سوار ماشینش شدم و راه افتاد منم ساکت بودم و باهاش حرف نمی زدم تا اینکه اون به صحبت اومد و گقت نمی خوای با من حرف بزنی خوشگل خانوم خودم منم گفتم تا نیای خواستگاری محاله دیگه باهات حرف بزنم  اما اون زیر بار حرف من نرفت و باز حرف خودش رو تکرار کرد که صبر داشته باش و از این حرفا و از جلو مسجد محله که رد شدیم یهم بابا رو دیدم و اونم من رو دید وای خدا چیکار کنم حالا سریع از ماشین امید پیاده شده تا قبل بابا برم خونه اما همین که وارد حیاط شدم بابا هم پشت سر من اومد و در رو محکم به هم زد و گفت مگه من نگفته بودم دیگه حق نداری با این پسره بیای ها منم که ترسیده بودم ساکت بودم که حمله کرد سمتم و من رو به تا می تونست کتک زدو توی اتاقم زندونیم کرد و رفت و به مامان و داداشمم اجازه نداده بود که نزدیک در اتاقم بشن تا چند روز فقط مامان برام ظرف غذا رو می اورد و میرفت منم اعتصاب کرده بودم وغذا نمی خوردم و چون عاشق شده بودم دلم تنگ یار بود.تا یه شب که بدجور دلتنگ بودم دیگه طاقت نیاوردم  هر چی تو اتاق بود شکستم و داد میزدم مامان اومد ببینه چه خبره که مامان رو کنار زدم از در اومد بیرون و فرار کردم و رفتم تو خیابون برای خودم نمی دونستم کجا دارم می رم فکر ابروی بابا هم نبودم دیگه برام مهم نبودن اونا که دمن رو زندونی کرده بودن حتما من رو نمی خوان دیگه منم باید برم و همین جوری تو فکر بودم و می رفتم که یهو یه ماشین کنارم ترمز گرفت بوق می زد تا نگاه کردم دیدم امید منم که خیلی دلتنگ و دیونه دیدارش بودم سریع سوار ماشینش شدم اون شب تا خود صبح تو ماشین با امید درد دل کردم و اونم دلداریم داد و همه خیابونای شهر رو گشتیم و حرف زدیم  صب که شد امید گفت صبای من می خوای الان که از خونه بیرون اومدی ببرمت خونه خودمون تا یه ابی بزنی به دست و صورت یه کم استراحت کنی  یه جوری بهم گفت که بهش اعتماد کردم قرار شد من رو ببره خونشون اما همین جور از شهر دور دور تر می شد  تا به یه باغی رسیدیم و گفت پیاده شد منم پیاده شدم و رفتیم داخل گفت باغ پدر بزرگمه و هیچ کس نیست اینجا راحتی وقتی داخل باغ شدم یه ترس عجیبی بهم هجوم اورد و رو به امید گفتم بیا برگردیم گفت ترسیدی منم گفتم نه اما اینجا رو دوست ندارم  وقتی وارد خونه ای که وسط باغ بود شدیم واااای خدا چی می بینم ؟چند تا پسر که داشتن عرق می خوردن و سیگار می کشیدن و کارت بازی می کردن وااای دنیا روی سرم خراب شد امید گفت اینا دوستامن نترس بیا کاری باهات ندارن اما ای خاک بر سر من که حرف اینو گوش دادم و حرف پدرم رو گوش ندادم وشد انچه نباید می شد دیگه هیچی نفهمیدم یه سرنگ بهم تزریق کردند و دیگه بیهوش شدم نمی دونم چند ساعت بیهوش بودم اما وقتی بهوش اومدم کنار یه سطل زباله افتاده بودم و همه لباسام پر خون و درد عجیبی که داشتم و بی ابرویی که به بار اومده بود برام ،خودم رو به یه تلفن عمومی رسوندم و به خونه زنگ زدم بابا گوشی رو برداشت و با گریه گفت الو ..... الووووو..... صبا بابا خودتی ....کجایی ... فقط یه کلمه بهش گفتم که بابا من رو ببخش و حلالم کن که ننگ زندگی تو بودم و باید برم ..... دخترم ......صباااااااااااااا....... و قط کردم و رفتم سمت همون سطل زباله که لایق همون جا بودم یه شیشه خورد شده پیدا کردم و با اون رگ دستم رو زدم و تمام .

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۲۶۵ در تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.