سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 22 آذر 1396
    26 ربيع الأول 1439
      Wednesday 13 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        چهارشنبه ۲۲ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        صدایم در نمی آمد....
        ارسال شده توسط

        نیلوفر (دختر پاییز)

        در تاریخ : سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۰۶:۴۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۶۵ | نظرات : ۵۴

        روز سختی بود.اولین بار بود که زبانم به کلی در بیداری گرفته بود.چون بیشتر اوقات در خواب هایم صدایم گرفته بود ونتوانسته بودم حرف بزنم.بگذریم.جریان آن روز از این قرار بود:
        از چند روز قبلش مادر و پدرم برای رفتن به سفر بار و بندیلشان را بسته بودندونیمه شب راهی سفر شدند.من ماندم و یک خانه دو طبقه...ساعت دو و نیم بامداد مادر و پدرم خانه را ترک کردند و از من خواستند به اتاقم در طبقه بالا بروم و بخوابم.
        حس خوبی نداشت.خودم تنها در یک خانه بزرگ .سعی کردم برای خودم لالایی بخوانم و فکر کنم در جنگل هستم.(معلممان میگفت برای اینکه راحت تر بخوابید فکر کنید که در یک جنگل هستید)در آن جنگل تصوراتم شاخه های درخت تکان میخوردند و عاقبت به دنبال من کردند و من به زمین افتادم
        آه .....از این آزمون جان سالم به در نبردم.
        برگشتم به همان آزمون قبلی( لالایی خواندن برای خودم) آرام آرام چشمانم گرم شد و نفمیدم کی به خواب رفتم.
        صدای چ بود؟؟؟  انگار مادرم کار های زیادی داشت و تند تند در طبقه پایین راه می رفت. ناگهان به خود آمدم.مادرم به سفر رفته بود پس.....
        از جایم پریدم و پتو را کنار زدم تند تند با لباس خواب از پله ها پایین دویدم  در پله های آخر پایم لغزید و از چند پله آخر افتادم.
        نرده را گرفتم و بلند شدم در اتاق پدر و مادرم صدام (گومپ گومپ)می آمدجلو رفتم و در چار چوب در ایستادم.قلبم بنای تپش کردن را گذاشت.مجسمه مادرم به روی هوا بلند شد به پنجره خورد.پنجره با صدای شکستن خییلی زیادی شکست.قلبم آنقدر بالا آمده بود که نمیتوانستم نفس بکشم.گویا در حنجره ام گیر کرده بود ولی جای قلبم(قفسه سینه ام)به شدت میسوخت.پتوی تخت مادر و پدرم بلند شد در هوا می چرخید.نمیتوانستم تکان بخورم مانند مجسمه ای شده بودم که با بتن به زمین متصل شده. تنها عضوی را که متوانستم تکان دهم چشمانم بود .از پنجره بیرون را نگاه کردم.گرگ و میش بود.که ناگهان صدای الله اکبر اذان برخاست(مسجد سیدالشهدا در نزدیکی خانه ما بود).نفسم حبس شد چون با بلند شدن صدای اذان صدای جییغ های گوش خراشی در اتاق هم بلند شد.مو بر تنم سیخ شد .با صدای الله اکبر دوم صدای جیغ بلند تر شد و من احساس کردم آب یخ به رویم ریختند(پشت گردنم و گونه هایم مانند تام جری سفید شده بود)الله واکبر سوم و باز هم بلند تر بدنم به لرزه افتاده بودو الله و اکبر چهارم و دیگر جز صدای جیغ گوش خراش چیز دیگر ی نمیشنیدم.و اشک ترس در چشمانم حلقه زد . با پایان الله و اکبر چهارم پتو بر روی زمین افتاد و در اتاق سکوت بر پا شد.
        آن زمان تازه توانستم تکان بخورم.در خانه را باز کردم و به خانه خاله ام رفتم.در را زدم و بعد از چند دقیقه  صدای غر غر کردن خاله ام آمدو در را باز کرد و قتی مرا دید به چشمانم زل زدو گفت(یا ابولفضل)...
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۲۵۳ در تاریخ سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۰۶:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
         موسی عباسی مقدم
        موسی عباسی مقدم
        پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۹:۱۸
        درود بر بانونادی من هم موقعی که جوان بودم سرموتور آب به دور از آبادی می خوابیدم یک شب که لباسهای کارم را داشتم از تنم بیرون می کردم ودرب موتورخانه هم قفل بود ناگاه یک گربه زرد دیدم گفتم درب موتورخانه که قفل است این از کجا پیداش شد باخودم گفتم این جنه همینطور که به طرف موتور بدو بدو می کرد چاقو را یواش از جیبم بیرون کردم به روی اون گرفتم ناگاه مثل فیلم وروجک واستا ادل مهو شد از ترس مو به تنم سیخ شده بود نتوانستم بخوابم موتورخانه را ترک کردم رفتم پهلوی یک چوپان که گوسفنداش به همان نزدیکیها بود وفامیل هم بود هنوز نزدیک نشده بودم گفت کیست گفتم منم گفت تا به حال اینجا نمی آمدی گفتم راستش ترسیدم گفت گربه ندیدی رنگش هم زرده گفتم تو از کجا می دونی گفت اون جنه هر شب می یاد دور بر گله ومن می ترسونمش ومیره خوب شد اینجا آمدی اگر می موندی امشب اذییتت می کرد با تایید چوپان برایم روشن شد که گربه زرد وا قعا جن بوده
        مهدی حسن نژاد(باران)
        مهدی حسن نژاد(باران)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۰۸:۴۶
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۰۹:۴۹



        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۰:۴۶
        سلام/
        ممنونم
        زیبا بود
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶
        درود بر شما ممنون از حضورتون



        ارسال پاسخ
        سجاد کشاورز
        سجاد کشاورز
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴
        زیبا بود
        درو بر شما
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۳:۵۷
        ممنون از حضورتون



        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۴:۱۵
        سلام،آفرین، خوب نوشتی،از تعلیق و توصیف،ترس ، وهم خوب استفاده کردی،مو به تنم سیخ شده بود،مثل داستان بار قبل،خیلی خوب تونسته بودی خواننده را به دنبال کردن داستان وادار کنی،آفرین ،منتظر داستان های بعدیت هستم،
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۴:۲۵
        😁استااد ترسوندمتون😁...
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۴:۳۵
        خیلی،نمی خواستم بگم😀،امشب کارم تمومه😨😵
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۳۳
        بیشتر بترسونمتون ....خخخخ تقریبا این داستان واقعیه...اون دختری که این بلا سرش اومده بود از این صحنه ها فیلم گرفته بود یه جاییش هم جیغ میزنه دوربین از دستش میفته....بیشترش تخیل خودمه به یادی از اون واقعه
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۴۳
        😁😁😁....خییلی با حالین استاد...😁....
        ممنونم نظر لطفتونه😊
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۴۷
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۵۰
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۴۵
        نه ،واقعا😨، آفرین،خیلی عالی نوشتی،ترس شو هس کردم،
        منم امشب جیغ می زنم تو خواب
        😂
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۴۶
        خخخخخخخخ منم وقتی همچین چیزایی تو خواب میبینم ..بعضی وقتا تو خواب حرف میزنم میگم.ر..ر..رو..روح....😁
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۵۰
        من ر..ر.. رو..روح... هم نمی تونم بگم😂😂😂
        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۵۶
        فکر کن،یه پارچه سفید با دوتا جای چشم خالی،تو اتاق خوابت اینو رو اونور میره،خیلی ترسسناکه😵😵😵😂
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۵۸
        😁😁😁...خخخخخخ...آخی ...من دوست دارم داستان ترسناک بنویسم ..آخه داستان ترسناک مثل فلفل تند میمونه دلت میخواد بخوریش ولی بعد زبونت میسوزه.....
        به نظرتون اگر ژانر دیگه ای هم انتخواب کنم بهتر مینویسم؟؟
        یه رمانی قرار بود بنویسم به اسم رویا داستان تخیلی بود ..میدونید بیشتر از هر ژانری ژانر ترسناک خواننده رو به ادامه داستان جلب میکنه
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۱۷
        من می دونم که استعداد و توانای نوشتن در هر ژانری داری چون احساسات خوب درک می کنی،وبا خواندن داستان و فیلم دیدن می تونی تجربه کسب کنی در بهتر نوشتن، اتفاقات روزانه خودت و بنویس ،مثلا فیلم می بینی یا داستان می خونی ،خلاصه نویسی کن برای خودت،این باعث میشه خلاقیت بهتر و بهتر شکوفا بشه،و میدونم یک روزی نویسنده بزرگی میشی
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۱
        ممنون استاد ...به نظر من شماا واقعا خییلی بهتر از من مینویسید ..خیلی دوست دارم داستانای ترسناکتون رو بخونم
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۰۱
        اووم استاد من قبلا روح و جن از این چیزا زیاد دیدم عادت دارم دیگ😊...نمیترسم...بیشتر شبا گربه سیاه میبینم ولی بعضی اوقات هم اعضای خوانوادم و...
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۲۹
        چه جالب وهیجان انگیز😂
        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۰۰
        من داستانهایت را دوست دارم،خودت و دست کم نگیر ،خیلیم عالی نوشتی،هزاران آفرین مهربانم
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۰۴
        وقتی خییلی بچه بودم جن دیدم حافظم خوب یاری نمیکنه مثل یه فیلم خیلی قدیمی یا خواب...یه موجودات قرمز و مشکی بودن...توی تولد یکی از فامیل هامون تو زیر زمین...یه آدمایی یادم میاد که لباس حیوان به تنشون کرده بودن😣
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۲۹
        خخخخخخخخخ چه جاالب😁
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۲۸
        چه جالب،منم تو ی محل کار م،بعضی شبها می خوابیدم
        نیمه شب یهویی کامپیوتر خود به خود روشن میشود،صدای کیبورد میومد، یه بارم صدای زنگ آمد کسی پشت در نبود،اول بار بیخیال شدم ولی بار بعدی که زنگ خورد رفتم با احتیاط پاین درو باز کردم باترس این ور اونور و نگاه کردم زیر ماشینهای پارک شده تو کوچه ،پشت درختها و شمشادها رو بادقت بررسی کردم،هیچ موجودی نبود ،به خودم گفتم امیر دررو،بارو بندیلمو بستم یک راست ماشین گرفتم رفتم خونه بعدها فهمیدم روح بابابزرگ همسایه پاینی،هیوونکی بی آزار بود،تو کارهاهم کمکم می کرد،مثلا فرداش که آمدم سر کار نامه نیمه تمام اداریمو تایپ کرده بود😂
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۵
        اره استاد ...ولی به نظرم اون روح نبوده ...برادرم خیلی کوچیک بود که از پله ها داشت میوفتاد ...بعد فقط با یه دست روی یه پله مونده بود بقیه اندامش روی هوا بودن...........
        سامره حاجیان
        سامره حاجیان
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۱۷
        چقدر روحیات شما شبیه به منه .....زیرزمین محل زندگیشون هست و کاری ندارن بیشتر تو لاک خودشون هستن اما بهتره چهار قل تو گردنت آویز کنی عزیزم .....
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۰
        زیر زمین مال خونه ی مادر بزرگ خدا بیا مرزم بود😔.....
        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۹
        نیلوفر جان خدا بیامرزشون ،روحشان شادو در رحمت الهی باد
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۹
        نزدیک به نود یا صد سال پیش تو محل زندگی ما موجوداتی قد بلند شبیه به انسان دراز و و دارای دم و بدنی پشمالو در کنار رود دز زندگی میکردن...من اصلیتم دزفولی هستم توی ‌زفول یه جاهایی هست کنار رود خونه به اسم کت...کت ها یه غار هایی توی دل کوه کنار رود خونه هستن که این موجودات اینجا زندگی میکردن...بعضی اوقات با اهالی قرآن میخوندن یا اینکه به شکل یک انسان در میومدن و خودشونو جای یه نفر میزدن...وقتی که اینکارو میکردن اهالی از روی سم هاشون میفهمیدن که انسان نیستن...بیشتر اوقات هم توی حمام عمومی میرفتن
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۱۲
        اوهوم...چه جااالب....ما دزفولیا خییلی با این جریانا خواطره و داستان داریم...استاد من جریان کاملشون رو نمیدونم ولی تقریبا یه چیزایی فهمیدم که خود دزفولیا فکر کنم نابودشون کردن یا فراریشون دادن...من عکسشون رو هم دیدم...😣خیییلی ترسناک و زشتن....با چنگالای بزرگشون...یه عکسی هم بوده که وقتی رفتن عکسو تحویل بگیرن بهشون گفتم به این که بالای درخته دقت کردید؟؟یه موجودی شبیه به گوسفند...
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۴۹
        با این توصیفی که کردی،واقعا مو به تنم سیخ شد،کپ کردم به خدا😨😵 یه چیزی از قدیمی ها شنیدم اونم اینه که،فقط به چشم آدمهای شجاع میان،به چشم آدمهای عادی نمیان و اینکه اگ آدم خوش شانسی باشی و پا بزارن تو خونت ،خونت پر برکت میشه وغنی
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۴۱
        ممنون استاد
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۴۹
        خواهش میکنم
        ارسال پاسخ
        علی کارگر پیرو
        علی کارگر پیرو
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۴۶
        سلام روز بخیر خانم نیلوفر نادی
        نیستم خاله اما همچون وی میگویم یا ابوالفضل :14 :
        درود برشما
        نوشته ای بود قوی انچنان که بلافاصله حدس بزنی اخر ماجرا را نبود و این حُسن خوبی است
        اما شما فرموده اید این داستان نیست و واقعی بوده در چنین صورتی جگر شیر میخواهد نوشتن و واقعا خیلی زیبا عالی و زیبا قلم فرسایی کرده اید
        موفقیت شما ارزوی قلبی من است دختر پاییز بهاری باش
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۰۹
        درود بر شما استاد....ممنون از حضورتون...


        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۵۵
        خوش آمدید
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۱۰
        ارسال پاسخ
        مرضیه سادات هاشمی
        مرضیه سادات هاشمی
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۲۳:۱۸

        زیبا بود
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ ۲۳:۲۵
        ممنونم بانوی عزیزم ...

        ارسال پاسخ
        تقی سیفی
        تقی سیفی
        جمعه ۱۷ شهريور ۱۳۹۶ ۲۱:۱۷
        درود بر دختر پاییز
        زیبا بود، آفرین
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        سه شنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۳۱
        درود بر شما ممنونم
        ارسال پاسخ
        محمدکریمی (پویا)
        محمدکریمی (پویا)
        چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۰۷:۰۷
        سلام
        خیلی وحشتناک بود
        خیلی واقعی به نظرمیرسید
        خانم نادی
        فک کنم،هنگام نوشتن،خودتونم،میترسید
        البته من ترسونیستم..
        اصلا
        اون صدای شکستن شیشه ی پنجره..

        واقعا لذت بردم و..
        یه کم ترس خوردم

        موفق باشید
        عالی بود
        بازم بنویسید
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۲:۳۵
        نه استاد نمیترسم😁....فقط میتونم کاری کنم که خواننده از ترس به خودش بلرزه😁
        مجید خوش خلق سیما
        مجید خوش خلق سیما
        پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۳۳
        درود فراوان .. قلمتان همواره در هر مسیری توانا باد
         موسی عباسی مقدم
        موسی عباسی مقدم
        پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۹:۱۶
        درود بر بانونادی من هم موقعی که جوان بودم سرموتور آب به دور از آبادی می خوابیدم یک شب که لباسهای کارم را داشتم از تنم بیرون می کردم ودرب موتورخانه هم قفل بود ناگاه یک گربه زرد دیدم گفتم درب موتورخانه که قفل است این از کجا پیداش شد باخودم گفتم این جنه همینطور که به طرف موتور بدو بدو می کرد چاقو را یواش از جیبم بیرون کردم به روی اون گرفتم ناگاه مثل فیلم وروجک واستا ادل مهو شد از ترس مو به تنم سیخ شده بود نتوانستم بخوابم موتورخانه را ترک کردم رفتم پهلوی یک چوپان که گوسفنداش به همان نزدیکیها بود وفامیل هم بود هنوز نزدیک نشده بودم گفت کیست گفتم منم گفت تا به حال اینجا نمی آمدی گفتم راستش ترسیدم گفت گربه ندیدی رنگش هم زرده گفتم تو از کجا می دونی گفت اون جنه هر شب می یاد دور بر گله ومن می ترسونمش ومیره خوب شد اینجا آمدی اگر می موندی امشب اذییتت می کرد با تایید چوپان برایم روشن شد که گربه زرد وا قعا جن بوده
        هنری داودیان
        هنری داودیان
        دوشنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۶ ۲۱:۲۶
        خانم نیوفر، خوشا بحال شما، اگر بجای کابوسی که فقط جیغ و ویغ میکرد دزد امده بود اوضاع خیلی بدتر میشد خدا را شکر کابوس بود. با گذشت زمان کم کم باهاشون دوست میشین، حال من یکی یکیشونو با اسم میشناسم، میشینیم و گپی میزنیم. این اواخر نمیدونم چا تا میام در میرن، فکر میکنم از من میترسن.
        علی رفیعی  ( امید )
        علی رفیعی ( امید )
        چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ ۲۱:۵۶
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.