سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 26 دی 1396
  • فرار شاه معدوم، 1357 هـ ش
1 جمادى الأولى 1439
    Tuesday 16 Jan 2018
      كشتی در ساحل بسیار امن تر است، اما برای این ساخته نشده است. پائولو كوئیلو

      سه شنبه ۲۶ دی

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      عینکم
      ارسال شده توسط

      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

      در تاریخ : جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۴
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۹۴ | نظرات : ۳۴


      تازه عینکی شده بودم،وقتی برای اولین بار عینکم را به چشمم زدم،احساس میکردم ارتفاعم از زمین بیشتر شده!
      از پله های بیایی سنجی که پایین آمدم وارد خیابان شدم،احساس عجیبی داشتم،فکر میکردم همه ی چشم هابه سوی من است و همه دارند مرا می پایند و این حس خیلی اذیتم میکرد،از طرفی دیگر تابلو های مغازه ها را از دور تار نمیدیدم و این خودش آن حس انزوا را تاحدودی خنثی میکرد.
      قابل تشخیص بودن چهره ی انسان ها از دور خیلی لذت بخش بود.
      اما راستش رابخواهید همه ی این ها حریف آن احساس مرکز ثقل بودن نمیشد!
      این شد در کلنجاری با خودم بالاخره عقل به کرنشی دربرابر احساس مجبور شد و عینک شیشه فتوکروم مشکی را از روی چشمانم برداشتم و ادامه ی راه را تاخانه مثل سابقش طی مردم.
      شب توی خانه عینک را به چشمانم زده بودم و در آینه به قیافه خودم نگاه میکردم.
      چشم های هاج و واج قهوه ای رنگم که هیچ تغییری نکرده بود،فقط ابروهای پرپشم،پرپشت تر جلوه میکرد،دماغم را که نگو،هیچ وقت آنقدر بزرگ نبود،انگاری با مشت محکم زده باشند وسط صورتم و صورتم ورم کرده باشد!
      عینک شیشه مستطیلی درشت با دسته هایی که از بالای گوشهایم رد شده بود و خط شقیقه هایم را از وسط نصف کرده بود،حالا دیگر عضوی از بدنم میشد!
      بیشتر که به خودم نگاه میکردم،متوجه کاستی هایی میشدم،انگار گِل مرا بد سرشته بودند و درست به پیمانه نزده بودند.
      اما خوشحال بودم،چون سندرم زیبایی پنداری نداشتم!اما انگار سندرم "با عینک خوشکل تر میشوی" پنداری گرفته بودم!
      این شد که به برخلاف دیگران که از عینک برای بهتر دیدن استفاده میکردند من از عینک برای فخر فروختن استفاده میکردم!
      آخر یکی نبود بگوید کجای عینک فاخر است که با آن فخر بفروشی؟
      اپتومتریست(همان بینایی سنج خودمان) گفته بود این عینک برای مطالعه نیست،پس هنگام مطالعه از آن استفاده نکنی،اما خوب شمابگویید،آدمی که بایک چیز دارد عقده هایش را خالی میکند،که استفاده ی درست و نادرست حالیش میشود؟!
      این شد که عینک را در هنگام مطالعه هم میزدم و حسابی چاق میشدم.
      راستش را بخواهید الان هم دارم باعینک مینویسم!
       
      ا.تنها

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۲۲۵ در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۳۰


      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۳۵
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۰۳
      استاد عزیز سلام
      ممنونم از تشریف فرماییتون

      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۷
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۳۷
      سلام
      بسیارزیبا قلم زدی
      خیلی خوب شروع کردی
      ومخاطب راتاانتهابه دنبالت کشاندی
      واین یعنی اینکه داستانت موفق بوده
      موضوعش هم تروتازه بود
      احسنت




      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۰۰
      درود بر استاد عزیزم

      مهربانی شماست که همراهیتان را با خط خطی های بنده بوحود می آورد.
      خیلی ممنونم از همراهس همیشگیتان
      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۶
      ارسال پاسخ
      سینا دژآگه
      سینا دژآگه
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۴۶
      سلام ابوالفضل جان
      عالی نوشتید
      عالیییییییییییی
      خوش به حالتان و درود بر قلمتان که چنین روان می نویسید.
      لذت بردم

      بر این نوشته ادبی جنابعالی از چندین منظر متفاوت و متمایز می توان نگاه کرد که در هر کدام با توجه به المان های مد نظر،قستی از جهان بینی و دغدغه های ذهنی تان را می شود دریافت........دریافتی که حاصل رسوخ ناخود آگاه اطلاعات است نه خودآگاه و کوششی(از سوی مخاطب).
      1-خاطره
      2-دلنوشته
      3-روانشناسانه
      4-فلسفی

      همین به اشتراک گذاشتن عواطف عمیق درونی ،برای صاحب اثر و مخاطب خاص آرامش روانی شگرفی را به ارمغان می آورد .....آرامشی از جنس استدراک.

      افق دید یک هنر مند با ذهنی سیال بسیار ظریف و در عین حال عمیق است.
      اتفاقات در زندگی یک فکر غایی نگر تنها پیشآمد یا احتمالاتی حادث شده نیستند ،بلکه هر کدامشان می توانند تداعی کننده یا اصلا مولد پی ساختی تو در نگرش هستی شناسانه ی نویسنده یا هنرمند باشند.

      ریشه ی تمام گرین های روانی و انزوای طلبی های آگاهانه و عالمانه ،این است که مخاطب یافت نمی شود.........در حالت شدید تر فرد ابزار بروز را هم نمی تواند بیابد و شما باید از این بابت شاکر باشید که ابزار و مخاطب را دارید و این موهبتی بسیار عظیم است.

      در کل،در این اثر شما به عمیق ترین لایه های عواطف سفر کرده اید و دانه به دانه عقده ها را گشوده اید و زیباتر آنکه آنها را با همچو منی که شاید در حد وسع بتوانم درکتان بکنم به اشتراک گذاشته اید و این یعنی...
      اصالت هنر و رسالت هنرمند.....
      تبریک می گویم دوست عزززززززیزم


      عینک !!!
      چه واژه ی مرموز و ترسناکی !!!
      کاملا پیداست که در این نوشته که شاید ریشه در حقیقت هم داشته باشد ،منظورتان از این لغت چیزی فراتر از بازگویی خاطرات است.

      عینک ها همیشه زیبا هستند و آرامشی کاذب برای افراد می آورند .آسودگی که محصول عدم دید حقیقی ست........آسودگی که جنسش از ترس و وهم است.
      نگریستن بدون عینک ترسناک است...
      وحشتناک .......وحشتی که سر تا به به پا و سلول به سلول انسان را می لرزاند.
      مطئنا اگر کنجکاو بوده باشید امتحان کرده اید.

      عینک ها برای ما فراغ بال می آورند چون از پشت آنها راحت می توان قضاوت کرد.راحت می توان حکم صادر کرد ،راحت می توان بر چسب زد!!!!!!

      زندگی بدون عینک سخت است....برای اینکه فرد را به تعلیق می کشاند .
      برای لحظاتی پس از کنار گذاشتن تمام پیشفرض ها که همان عینک هایمان هستند، تمام معادلات و محاسبات به هم می ریزد ......به قول معروف شیرازه ی افکار از بین می رود.
      آن گاه است که تعلیق و تشویش زاده می شود و شاید تا چندین روز ،ماه ،سال یا حتی یک عمر گریبان گیر فرد باشد.تشکیکی که ارزش آن بسیار والا تر و ارزشمند تر از ایقان کشکی است........چون حداقل ریشه در واقعیت دارد ،نه اوهام.

      زندگی زمانی معنا میدهد........زمانی گوارا بودن نفس کشیدن را احساس خواهیم کرد،که عینک هایمان را بشکنیم..........
      سخت است ،جرئت می خواهد و کار هر کسی هم نیست .....اما خوشا به حال کسی که این کار را انجام دهد.
      عینک هایی از جنس قومیت،نژاد ،فلسفه های فکری و....(بیش از این جایز نیست!)
      که جهان ما را ساخته اند.
      آن قدر زیاد هستند که انسان های دارند زیر خروار ها آوار عینک له می شوند.

      هر کداممان هزار عینک داریم........آن قدر که دیگر سوی چشمانمان را فراموش کرده ایم.کار از فراموشی هم گذشته است.......بعضی دیده ها را هم انکار می کنند.

      این همان ترس از حقایق است.........ما در اصل در جهان مجازی پیش فرض هایمان است که زندگی می کنیم نه دنیای واقعی........هیچ وقت نمی توانیم از یک زیبایی لذت ببریم......هیچ وقت نمی توانیم ساعتها به نوای دل انگیز آب گوش کنیم.
      چرا؟

      چون صفای کودکانه یمان را با پیش فرض هایی مضحک و موهوم که اغلب هم القایی هستند کشته ایم.

      کاش این عینک ها اکتسابی بودند و خودمان به اختیار آنها را بر چشم می نهادیم....افسوس که آنها را بر چشممان می نهند و خودمان هم نمی دانیم.این پیشفرض ها القایی بسیارند و با خرد می توان از شرشان رهایی یافت.


      در آخر اینکه امیدوارم که روزی برسد که همه عینکها را کنار بگذاریم و کمی هم به چشمانمان مجال دیدن بدهیم.




      پرگویی هایم را ببخش ابوالفضل مهربانم
      نوشته تان آن قدر زیبا بود که زبان الکن ما را نصفه شبی گویا کرد.
      عالیییییییی مینویسی عزیزم
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۳۵

      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۱۴
      درود بر سینای عزیزم

      شما آنقدر قشنگ،زاویه ی دیدتان را نوشتید که بنده،همینجور مات ماندم و فقط خواندم و بر منکرش پشت هم لعنت فرستادم
      " عینک چه واژه ی ترسناکی"،واقعا ترسناک است،نبودش هم ترسناک تر!
      بینهایت سپاس گزارم بابت وقتی که گذاشتید و بابت اینکه این چنین قلمی بر این خط خطی ها چرخاندید.
      بسیار ممنونم.
      درپناه حق
      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۶
      ارسال پاسخ
      سینا دژآگه
      سینا دژآگه
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۰

      لطف دارید ابوالفضل جان
      به زیبانگاری شما که نمی رسه
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۱:۳۳
      مخلصیم
      نیلوفر (دختر پاییز)
      نیلوفر (دختر پاییز)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۰۴
      آفرین خیلی روان نوشتی.....این جریان واقیه؟؟؟
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۳۵
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۰۱
      سلام
      ممنونم نظر لطف شماست
      واقعیه اما نه صد درصد،به هرحال کمی دستکاری داره
      خیلی ممنونم از حضورتون
      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۶
      ارسال پاسخ
      محمد حسن ایوبی
      محمد حسن ایوبی
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲
      آفرین دوست هنرمندم. . .قشنگ بود
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۳۵
      ارسال پاسخ
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۰۲
      سلام برمحمد حسن خان عزیز
      ممنونم،نظر لطف شماست
      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۶
      ارسال پاسخ
      نیره ناصری نسب
      نیره ناصری نسب
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۲۵

      دروووود بر ابوالفضل خان مهربان و عزیز
      بسیار زیبا بود و کلی حرف برای گفتن
      یاد کتاب داستانی افتادم که در بچگی چندین و چندبار خواندمش و لذت می بردم اسمش بود چه کسی به چشمهای پسرک عینک زد
      راستش اون در پشت عینک دنیا را جور دیگری می دید
      به هر حال سپاسگزاریم از این داستان زیبا ولی با کالبد روانشناسانه که خیلی از انسانها با آن درگیرند
      زنده باشید و قلمتان توانا
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۳۲
      سلام بر بانو ناصری نسب عزیز
      خیلی ممنونم از حضورتان،این داستان را هم که گفتید حتما مطالعه میکنم.
      ممنونم از همراهیتان با این شاگرد
      ارسال پاسخ
      حسن گائینی (رزاس)
      حسن گائینی (رزاس)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۸:۵۷
      جایی که من عینک دارم....؟
      ملایی دانشمند می شود
      بزی....
      سامری !

      تقدیم به شما
      و سپاس
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۶
      سلام
      به به چه تقدیمی ارزشمندی
      خیلی ممنونم ازشما
      ارسال پاسخ
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۳۱
      درود وسپاس
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۷
      سلام بر استاد عزیزم
      خیلی ممنون از بذل توجهتان
      درپناه حق
      ارسال پاسخ
      محسن حسینی (گمنام)
      محسن حسینی (گمنام)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۳۶
      چه زیبا باید به این قلم غبطه خورد
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۸
      سلام برشما جناب حسینی عزیز
      باید به مهربانی سما غبطه خورد نه خط خطی های این شاگرد
      ارسال پاسخ
      شهرزاد برات پور
      شهرزاد برات پور
      يکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۴۰
      آفرین بر قلمتان، خدا قوت
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      جمعه ۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۲:۰۹
      سلام بر شما
      ممنونم از حضورتان
      ارسال پاسخ
      حسن لطفی
      حسن لطفی
      سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ ۲۱:۲۲
      ابو الفضلگلم کم یابی کجایی
      خوبی؟
      روز گار بکام
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      جمعه ۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۲:۱۰
      سلام حسن جان عزیز دل
      عذر خواهم بابت حضور کمرنگم
      سلامت باشی
      ارسال پاسخ
      باقر رمزی ( باصر )
      باقر رمزی ( باصر )
      جمعه ۱۰ شهريور ۱۳۹۶ ۰۱:۱۵
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.