سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 6 خرداد 1397
    14 رمضان 1439
      Sunday 27 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        يکشنبه ۶ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        افسانه شبهای نه خیلی آرام اقامت در سردخانه بالای تپه
        ارسال شده توسط

        مازیارملکوتی نیا

        در تاریخ : شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳۸ | نظرات : ۶

        نگاره اول
        خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام اندامم همین حالت رو داشت /  انگشتهامو به سختی تکون دادم / میشد /آره /تکون میخورد حد اقل /از یه جایی سوز می اومد /مثل وقتی که توی زمستون پنجره باز میمونه و به نرمی یه باد خنکی همیشه تو اتاق میگرده /چشمهام رو باز کردم بالاخره /سرامیک روی دیوارها منو به یاد حمام نمره های قدیمی  انداخت/گرچه گردنم درد میکرداما سرم رو به سختی به سمت راست چرخوندم /کمی پایین تر از سقف اتاق یخچالهایی دیده میشد که مسلما مربوط به سردخونه بود /و احتمالا سردخونه ای که مرده ها رو توش نگه میدارند/چهار هواکش قول پیکر تقریبا کل سقف رو پوشونده بود /9 نورافکن بزرگ/ خیلی دقیق /درست بین شکافهای بین و چهار طرف این هواکشها جاسازی شده بود با دقتی که معلوم بود با حرکت دادنشون /قطعا برای منظور خاصی در مکانهای مختلف اتاق و برای کارهای مجزا طراحی شدن/چیزی شبیه به صحنه تئاتر و نورپردازی سقف اونجا /فکر می کردم خواب میبینم /ولی با این حال صد برابر بیداری می ترسیدم از این جایی که توش بودم /طاق باز به سمت سقف روی زمین خوابیده بودم /به سمت دیگه نگاه کردم به سختی /ظاهرا دور تا دورم/روی دیوار رو یخچالها پوشونده بودند / درهای استیل کوچکی که با قفلهای رمز دار آدم رو به یاد گاوصندوقهای بانکها می انداخت /از همین فاصله هم میشد فهمید که این دربها چه سرمایی رو توی خودشون نگهداری میکنن و اینکه در اون محیط داخلی زمحریر مانند چه موجودیتی قرار داشت ....؟/این خودش هزاران چیز رو به خاطر می آورد /که ساده ترینش بدنهای بی روحی بودند که الزاما از حالتی طبیعی هم لازم نبود که برخوردار باشند/اینجا قطعا سردخونه اموات بود و اینکه من اینجا چه کار میکنم سوالی بود که مدام از ذهنم رد میشد /پشت سرم احساس گزگز میکردم /دستم رو به سختی بلند کردم و جایی که روش خوابیده بودم رو لمس کردم /روی یک سکو یا چیزی شبیه به این بودم /چشمهام رو بستم /دوباره باز کردم  /فضای اینجا به همون هولناکی بود که باید/من بیدار بودم /شکی نداشتم چون درد احساس میکردم و بوی عجیبی که تا آخر هم نتونستم بفهمم بوی چیه/نیم خیز شدم با تمام قوا /من /روی سکویی بودم /در اتاقی که مشخصا اتاق یخچالهای نگهداری اموات بود که مثل تونلی برای  رفتن به دنیای آخرت  به نظر می اومد/دیوارهای سرامیکی رو حالا بهتر تشخیص میدادم /احساس سرما بیشتر شد /دقت که کردم متوجه شدم لباس تنم نیست و فقط یک پارچه بلند سفید روی تمام قدم کشیده شده بود/که البته چون از خون لبریز بود دیگه نمیشد بهش گفت سفید /سرو سینم کاملا خونین بود از شتک خونی که معلوم بود چند ساعته سیاه شده /بلند شدم و با حالت شکی که داشتم و دردی که تمام وجودم رو گرفته بود سعی کردم به سمت در برم/دربی که معلوم بود ازچند لایه تشکیل شده /همیشه توی فیلمها که این جور جاها رو میدیدم از خودم میپرسیدم چرا اینقدر وحشتناک طراحی و ساخته میشن جاهایی مثل غسالخونه /سردخونه /اتاق تشریح اموات و ...../دلیل بودن این دربهای چند لایه و ضخیم چیه ؟/واقعا هنوز هم نمیفهمیدم که وقتی کسایی که اینجا هستن حتی قدرت حرکت ندارن /چرا باید برای  نگهداری ازشون درهایی رو گذاشت که به هیچ عنوان نمیشه اونها رو از داخل باز کرد /واقعا عجیب بود اینکه این دربها از داخل دستگیره نداشتن / فقط یک صفحه کلید رمز دار روی دیوار بود که احتمالا برای باز و بسته کردن درب از اون استفاده میشد /کمی درب رو بررسی کردم /قطعا بدون داشتن رمز صفحه کلید باز شدنی نبود /به آرومی چند بار به درب ضربه زدم /سکوت محض همه جا رو تسخیر کرده بود /به سمت اتاق برگشتم دوباره /اتاقی حدود 100 متر که از کف تا بالا سرامیک شده بود /البته این بغیر از فضایی بود که یخچالها درش نصب بودند /هنوز تو اینکه خوابم یا بیدار شک داشتم /وسط اتاق 10 سکو ساخته شده بود که ارتفاعشون در حدود 120 سانت یا چیزی در همین حد بود /هنوز پارچه ای که روی من انداخته شده بود رو ی سکویی که روش دراز کشیده بودم افتاده بود /سکوی دوم از سمت راست سکوها /به خودم اومدم و احساس شرمی کردم که حالا که بهش فکر میکنم کمی خنده داره /کاملا برهنه روبروی سکوها ایستاده بودم /با اینکه بجز من کس دیگه ای در این اتاق نبود /حداقل بیرون یخچالها اما...../به سمت پارچه رفتم تا خودم رو بپوشونم /به خودم نگاه کردم /ضمن بریدگی هایی که روی بعضی از جاهای بدنم بود و خون لخته شده اطرافش رو گرفته بود /کبودیهای وسیعی از کمر به پایینم دیده میشد /خجالت کشیدم از لخت بودنم /پارچه رو دور بدنم /مثل لنگ پیچیدم /ترسیده بودم ؟/خیلی بیشتر از این حرفها بود وحشتی که وجودم رو گرفته بود /زنده بودم چون راه میرفتم اما چرا اینجا ؟/یه صدای عجیبی رو احساس  میکردم /انگار قدرت شنواییم کم شده بود /دست به گوشم بردم /انگار چیزی راهش رو بسته بود /با سر انگشتام گوشم رو باز کردم /حالا واضح شد /صداهایی مثل زمزمه میومد /انگارکه تعدادی آدم به آرومی با خودشون حرف میزدن /میتونستم تشخیص بدم که این صداها مربوط به سنهای مختلفیه /اما /بین این صداها گویشهای نامفهومی هم بود که معنی کلماتشون رو نمیفهمیدم /مطمئنم زبانهای خاصی بود/به انگشتهام نگاه کردم /خشکیده های خون بود که سوراخ گوشم رو گرفته بود / به هر حال کمی ازاین حجم خون خشکیده توی گوشم خارج شد و بهتر میشنیدم حالا/به سمت درب یخچالها رفتم /صدا از توی این یخچالها می اومد /گوشم رو نزدیک کردم به درب یکی از این یخچالها که کلمات عجیبی از توش شنیده میشد /ترسیده بودم به شدت /اما هیجان و کنجکاوی نمیذاشت به دربها نزدیک نشم /جدای اینکه میدونستم این دربها از داخل باز نمیشن /خب البته من اینقدرها هم ترسو نبودم  و با مردن و مرده ها خیلی هم نا آشنا نبودم/ از روی آرتیست بازی هم که بود /در هر مراسمی از فوت افراد خانواده /اینقدر در شستشو و جابجایی اموات فامیل شرکت کرده بودم /که حالا یک پا اوستا شده بودم خودم تقریبا /کلماتی رو از زبان بچه ای انگار میشنیدم که در هم همه ای از ازدهام جمعیتی شنیده میشد /تازه صدا کامل شد و به آرومی همون زبونی رو که نمیفهمیدم با کمال تعجب برام آشنا شد انگار/انگار تمام عمرم به همون زبون حرف زده بودم /فارسی نبود ولی...../مطمئنا در حالی که صدای زمزمه کودک شنیده میشد داشتند حکم اعدام کسی رو اعلام میکردند  در جایی شبیه به یک میدون یا چیزی شبیه به اون/نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم ولی به هر حال هر چیزی که اتفاق می افتاد نمیتونست خیلی بدتر از چیزی بود که همین حالا در جریان بود /دستم رو بردم به سمت دربی که گوشم کنارش بود /تصمیم گرفتم/ بدون هیچ اصراری به راحتی درب باز شد ...
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۰۵۹ در تاریخ شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۴:۳۴
        سلام استاد گرانقدرم
        بسیار عالی
        بخشی را متوجه نشدم این فرد در یکی از سردخانه ها محبوس شده و روحش جسم خودش رو که در سردخانه حبس شده می بینه ولی چرا خودش راا لخت می بینه مگر کفنی به دورش پیچیده نشده ؟؟؟؟؟./به سمت پارچه رفتم تا خودم رو بپوشونم
        و این رو واقعا نمی دونم ایا روح جدا شده از بدن درد جسم رو متوجه می شه که در ابتدا ی داستان توصیف شده ؟؟
        استاد خوبم به اشتباه تایپ شده املای برخی واژه ها لطفا تصحیح بفرمایید هرچند به علت تایپ سریع این گونه موارد در خودم هم همیشه بوده و هست
        منتظر باقی داستان خواهم بود
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۴۳
        سلام خواهر مهربانم
        چند ماه پیش فکر میکردم هیچ وقت نتوانم باز بنویسم و .....
        ممنونم که همچنان از برادرتان
        من بنده
        با ادامه خواندن داستانها حمایت می فرمایید
        توضیحات در مورد افسانه شبهای نه خیلی آرام اقامت در سردخانه بالای تپه ، قطعا کمتر از ادامه داستان جوابگوی سوالات ذهن قدرتمند شما خواهد بود . غلطهای املائی اما .....از بزرگوارانی ( شاگردان کلاس داستان نویسی بنده )حتما درخواست میکنم در عین اینکه افتخار ویراستاری به بنده رو داده اند ، حتما دقت بیشتری بکنند .
        با سپاس
        در خدا غوطه و ر باشید آمین
        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۱۵:۵۴
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۴۴
        حضرت رها
        درود و سلام
        ممنونم که هستید
        در خدا غوطه ور باشیذ آمین
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۳:۲۸
        سلام عالی بود
        منتظرم
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۴۶
        ابوالفضلم
        زیبا برادرم
        سلام
        ببخش خیلی دیر جواب دادم
        حالا باز در خدمت خواهم بود به امید حضرت عشق
        در خدا غوطه و باشی آمین
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.