سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 20 آذر 1396
  • شهادت آيت الله دستغيب سومين شهيد محراب به دست منافقان، 1360 هـ ش
24 ربيع الأول 1439
    Monday 11 Dec 2017
      مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

      دوشنبه ۲۰ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه شبهای نه خیلی آرام اقامت در سردخانه بالای تپه
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۶۵ | نظرات : ۳

      نگاره اول
      خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام اندامم همین حالت رو داشت /  انگشتهامو به سختی تکون دادم / میشد /آره /تکون میخورد حد اقل /از یه جایی سوز می اومد /مثل وقتی که توی زمستون پنجره باز میمونه و به نرمی یه باد خنکی همیشه تو اتاق میگرده /چشمهام رو باز کردم بالاخره /سرامیک روی دیوارها منو به یاد حمام نمره های قدیمی  انداخت/گرچه گردنم درد میکرداما سرم رو به سختی به سمت راست چرخوندم /کمی پایین تر از سقف اتاق یخچالهایی دیده میشد که مسلما مربوط به سردخونه بود /و احتمالا سردخونه ای که مرده ها رو توش نگه میدارند/چهار هواکش قول پیکر تقریبا کل سقف رو پوشونده بود /9 نورافکن بزرگ/ خیلی دقیق /درست بین شکافهای بین و چهار طرف این هواکشها جاسازی شده بود با دقتی که معلوم بود با حرکت دادنشون /قطعا برای منظور خاصی در مکانهای مختلف اتاق و برای کارهای مجزا طراحی شدن/چیزی شبیه به صحنه تئاتر و نورپردازی سقف اونجا /فکر می کردم خواب میبینم /ولی با این حال صد برابر بیداری می ترسیدم از این جایی که توش بودم /طاق باز به سمت سقف روی زمین خوابیده بودم /به سمت دیگه نگاه کردم به سختی /ظاهرا دور تا دورم/روی دیوار رو یخچالها پوشونده بودند / درهای استیل کوچکی که با قفلهای رمز دار آدم رو به یاد گاوصندوقهای بانکها می انداخت /از همین فاصله هم میشد فهمید که این دربها چه سرمایی رو توی خودشون نگهداری میکنن و اینکه در اون محیط داخلی زمحریر مانند چه موجودیتی قرار داشت ....؟/این خودش هزاران چیز رو به خاطر می آورد /که ساده ترینش بدنهای بی روحی بودند که الزاما از حالتی طبیعی هم لازم نبود که برخوردار باشند/اینجا قطعا سردخونه اموات بود و اینکه من اینجا چه کار میکنم سوالی بود که مدام از ذهنم رد میشد /پشت سرم احساس گزگز میکردم /دستم رو به سختی بلند کردم و جایی که روش خوابیده بودم رو لمس کردم /روی یک سکو یا چیزی شبیه به این بودم /چشمهام رو بستم /دوباره باز کردم  /فضای اینجا به همون هولناکی بود که باید/من بیدار بودم /شکی نداشتم چون درد احساس میکردم و بوی عجیبی که تا آخر هم نتونستم بفهمم بوی چیه/نیم خیز شدم با تمام قوا /من /روی سکویی بودم /در اتاقی که مشخصا اتاق یخچالهای نگهداری اموات بود که مثل تونلی برای  رفتن به دنیای آخرت  به نظر می اومد/دیوارهای سرامیکی رو حالا بهتر تشخیص میدادم /احساس سرما بیشتر شد /دقت که کردم متوجه شدم لباس تنم نیست و فقط یک پارچه بلند سفید روی تمام قدم کشیده شده بود/که البته چون از خون لبریز بود دیگه نمیشد بهش گفت سفید /سرو سینم کاملا خونین بود از شتک خونی که معلوم بود چند ساعته سیاه شده /بلند شدم و با حالت شکی که داشتم و دردی که تمام وجودم رو گرفته بود سعی کردم به سمت در برم/دربی که معلوم بود ازچند لایه تشکیل شده /همیشه توی فیلمها که این جور جاها رو میدیدم از خودم میپرسیدم چرا اینقدر وحشتناک طراحی و ساخته میشن جاهایی مثل غسالخونه /سردخونه /اتاق تشریح اموات و ...../دلیل بودن این دربهای چند لایه و ضخیم چیه ؟/واقعا هنوز هم نمیفهمیدم که وقتی کسایی که اینجا هستن حتی قدرت حرکت ندارن /چرا باید برای  نگهداری ازشون درهایی رو گذاشت که به هیچ عنوان نمیشه اونها رو از داخل باز کرد /واقعا عجیب بود اینکه این دربها از داخل دستگیره نداشتن / فقط یک صفحه کلید رمز دار روی دیوار بود که احتمالا برای باز و بسته کردن درب از اون استفاده میشد /کمی درب رو بررسی کردم /قطعا بدون داشتن رمز صفحه کلید باز شدنی نبود /به آرومی چند بار به درب ضربه زدم /سکوت محض همه جا رو تسخیر کرده بود /به سمت اتاق برگشتم دوباره /اتاقی حدود 100 متر که از کف تا بالا سرامیک شده بود /البته این بغیر از فضایی بود که یخچالها درش نصب بودند /هنوز تو اینکه خوابم یا بیدار شک داشتم /وسط اتاق 10 سکو ساخته شده بود که ارتفاعشون در حدود 120 سانت یا چیزی در همین حد بود /هنوز پارچه ای که روی من انداخته شده بود رو ی سکویی که روش دراز کشیده بودم افتاده بود /سکوی دوم از سمت راست سکوها /به خودم اومدم و احساس شرمی کردم که حالا که بهش فکر میکنم کمی خنده داره /کاملا برهنه روبروی سکوها ایستاده بودم /با اینکه بجز من کس دیگه ای در این اتاق نبود /حداقل بیرون یخچالها اما...../به سمت پارچه رفتم تا خودم رو بپوشونم /به خودم نگاه کردم /ضمن بریدگی هایی که روی بعضی از جاهای بدنم بود و خون لخته شده اطرافش رو گرفته بود /کبودیهای وسیعی از کمر به پایینم دیده میشد /خجالت کشیدم از لخت بودنم /پارچه رو دور بدنم /مثل لنگ پیچیدم /ترسیده بودم ؟/خیلی بیشتر از این حرفها بود وحشتی که وجودم رو گرفته بود /زنده بودم چون راه میرفتم اما چرا اینجا ؟/یه صدای عجیبی رو احساس  میکردم /انگار قدرت شنواییم کم شده بود /دست به گوشم بردم /انگار چیزی راهش رو بسته بود /با سر انگشتام گوشم رو باز کردم /حالا واضح شد /صداهایی مثل زمزمه میومد /انگارکه تعدادی آدم به آرومی با خودشون حرف میزدن /میتونستم تشخیص بدم که این صداها مربوط به سنهای مختلفیه /اما /بین این صداها گویشهای نامفهومی هم بود که معنی کلماتشون رو نمیفهمیدم /مطمئنم زبانهای خاصی بود/به انگشتهام نگاه کردم /خشکیده های خون بود که سوراخ گوشم رو گرفته بود / به هر حال کمی ازاین حجم خون خشکیده توی گوشم خارج شد و بهتر میشنیدم حالا/به سمت درب یخچالها رفتم /صدا از توی این یخچالها می اومد /گوشم رو نزدیک کردم به درب یکی از این یخچالها که کلمات عجیبی از توش شنیده میشد /ترسیده بودم به شدت /اما هیجان و کنجکاوی نمیذاشت به دربها نزدیک نشم /جدای اینکه میدونستم این دربها از داخل باز نمیشن /خب البته من اینقدرها هم ترسو نبودم  و با مردن و مرده ها خیلی هم نا آشنا نبودم/ از روی آرتیست بازی هم که بود /در هر مراسمی از فوت افراد خانواده /اینقدر در شستشو و جابجایی اموات فامیل شرکت کرده بودم /که حالا یک پا اوستا شده بودم خودم تقریبا /کلماتی رو از زبان بچه ای انگار میشنیدم که در هم همه ای از ازدهام جمعیتی شنیده میشد /تازه صدا کامل شد و به آرومی همون زبونی رو که نمیفهمیدم با کمال تعجب برام آشنا شد انگار/انگار تمام عمرم به همون زبون حرف زده بودم /فارسی نبود ولی...../مطمئنا در حالی که صدای زمزمه کودک شنیده میشد داشتند حکم اعدام کسی رو اعلام میکردند  در جایی شبیه به یک میدون یا چیزی شبیه به اون/نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم ولی به هر حال هر چیزی که اتفاق می افتاد نمیتونست خیلی بدتر از چیزی بود که همین حالا در جریان بود /دستم رو بردم به سمت دربی که گوشم کنارش بود /تصمیم گرفتم/ بدون هیچ اصراری به راحتی درب باز شد ...
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۰۵۹ در تاریخ شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۴:۳۴
      سلام استاد گرانقدرم
      بسیار عالی
      بخشی را متوجه نشدم این فرد در یکی از سردخانه ها محبوس شده و روحش جسم خودش رو که در سردخانه حبس شده می بینه ولی چرا خودش راا لخت می بینه مگر کفنی به دورش پیچیده نشده ؟؟؟؟؟./به سمت پارچه رفتم تا خودم رو بپوشونم
      و این رو واقعا نمی دونم ایا روح جدا شده از بدن درد جسم رو متوجه می شه که در ابتدا ی داستان توصیف شده ؟؟
      استاد خوبم به اشتباه تایپ شده املای برخی واژه ها لطفا تصحیح بفرمایید هرچند به علت تایپ سریع این گونه موارد در خودم هم همیشه بوده و هست
      منتظر باقی داستان خواهم بود
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۱۵:۵۴
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
      يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۳:۲۸
      سلام عالی بود
      منتظرم
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.