سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 2 خرداد 1397
    10 رمضان 1439
    • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
    Wednesday 23 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      چهارشنبه ۲ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه مه آلود هاکو وپرشا نگاره ...
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۴۰ | نظرات : ۶

      ساروو و فولاد جامگان
      تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو زده بود و جلوی اون بر زمین توبره ای بود که گویی تمام داشته اون مرد درون  اون جای گرفته بود / اگر نزدیکتر میشدی /میشد اشکهایی که از دریچه تنگی که روی کلاه خودش بود رو دید که بر توبره / دستهاش و خاکی که لمسشون میکرد میچکید رو به وضوح دید / آروم روکش فلزیی که دستهاشو پوشانده بود رو بیرون آورد / سرش رو روی خاک و بر توبره گذاشت / به آرومی چیزی رو زمزمه میکرد / شاید با کسی حرف میزد / تمام لشگری که تقریبا غیر قابل نفوذ بودند /بدون حرکت پشت سرش ایستاده بودند و فقط با اشاره ای از این مرد شاید به سادگی هر چیزی رو با خاک یکسان میکردند / سرش رو از زمین بلند کرد / توبره ای که معلوم نبود چی دراون هست رو به آسمان بلند کرد و دوباره در نور خورشید براندازش کرد / با اینکار انگار اتفاقی برای لشگر فولادین افتاده باشه / با نظمی عجیب نیزه هاشون رو همراه با پای مخالف یکبار به زمین کوبیدند / زمین به یکباره لرزش وحشتناکی کرد / صدای کوبیده شدن انتهای نیزه ها و پای جنگجویان فرمانده ساروو / قلب هر دشمنی و از وحشت ریش ریش میکرد / هر چی که بود / داخل اون توبره دردی مشترک وجود داشت که همه این هفتصد هزار موجود فلزی رو به یک اندازه ناراحت میکرد / ساروو توبره رو پایین آورد / به آرامی همراه با اشکهایی که هنوز از لبه کلاه خودش جاری بود و با احترام / بندی که درب توبره رو محافظت میکرد باز کرد /به داخلش نگاه کرد / سه پوشت با موهای طلایی که آغشته به خون بودند در اون توبره بود / اینها پوست سر دو دختر دوقلوی ساروو و همسر وفادارش بودند / تنها بازمانده تجاوز مزدوران ملکه دره نای به خانواده فرمانده ساروو / دست در توبره برد و تار مویی از توبره بیرون آورد / با احترام تار مو رو به  آتشی که روبروش روشن بود تقدیم کرد /  با ورود تار مو به آتش گویا برای چند لحظه قدرت آتش چند برابر شد /و به آرومی خاموش شد / و در جایگاه اون آتش بانویی زیبا که دستانش رو دو دختر بچه گرفته بودند ظاهر شدند / با پدیدار شدن این سه شبح که به آرومی شکلشون کامل میشد /صدای محیب و متحدد لشگر فولادی به آسمون رسید و به شکلی نیزه هاشون رو به سپر میکوبیدند که شاید کوه های دره نای به لرزه می افتادند  / بانوی مو طلایی به همراه دو دختر / حالا در اول لشگر فرمانده جای گرفته بودند / ساروو از همیشه مصمم تر از زمین بلند شو / حالا به صدای کوبیدن سپر و نیزه صدای کوبیدن پا بر زمین و نعره عجیبی که هیچ شباهتی به صدای آدمیزاد نداشت اضافه شده بود / بانو به پشت سرش نگاهی کرد / مردی که سالهای سال میشناخت رو در زرهی از فولاد دید با تمام خشم و کینه ای که میتونست داشته باشه / با تبری بزرگ و چیزی شبیه به داس که از طبر بزرگتر بود / با چشمانی همچون کاسه خون  / به اون مرد لبخندی زد و به جلو به راه افتاد / همهمه لشگر بینهایت شده بود / ساروو داس و طبرش رو به سمت آسمون برد و لشگرش که آماده حمله بودند به دنبالش شروع به حرکت کردند / اونها باید ساعت بزرگ زمان رو از بین میبردند / ساعتی که نشون دهنده زندگی ملکه دره نای بود و با هزاران هزار سرباز از اون مراقبت میشد / /زمین زیر پاهای لشگر فولادین میلرزید و این حسی نبود که کسی بخواد از نزدیک تجربش کنه / تا دره نای چیزی نمونده بود حالا

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۹۸۱ در تاریخ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۴۶
      سلتم استاد بزرگوار
      قلمتان پر توان
      سر افراز باشید
      اتش زدن تار ی از مو و دوباره زنده شدن دختران و همسر ساروو خیلی زیبا بود
      مازیارملکوتی نیا
      مازیارملکوتی نیا
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۵:۱۰
      خواهر خواهر سلام بر آنچه هستی
      خواهر داشتن خیلی شیرین بوده من نمیدونستم
      سپاس از اینکه هستی امیدوارم لذت ببرید
      ارسال پاسخ
      فرشته مینودری
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۶
      اگر نزدیکتر میشدی /میشد اشکهایی که از دریچه تنگی که روی کلاه خودش بود رو دید که بر توبره / دستهاش و خاکی که لمسشون میکرد میچکید رو به وضوح دید
      استاد بینهایت وحشتناک زیباست
      میخوام بدونید مثل ابر گریه میکنم وقتی میخونم
      سلام به جادوی این نوشته ها
      مازیارملکوتی نیا
      مازیارملکوتی نیا
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۵:۱۲
      سلام
      خدا منو ببخشه که از خوندن این چند سطر...
      باران لطف حضرت جان آفرین ، ارحم الراحمین من ، بر زمین مساعد عشق ش جاری و مستدام باد و سیراب گرداند ریزترین سنگ ریزه های وجود مهربانتان را،آمین
      درود بر شما
      ارسال پاسخ
      عمادالدین صفائی(صاد)
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۳:۴۹
      سلام بر دوست و استاد عزیز آقای ملکوتی نیا
      بسیار زیبا و دلنشین
      پاینده باشید
      مازیارملکوتی نیا
      مازیارملکوتی نیا
      يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۵:۱۰
      سلام رفیق خوبم ممنونم از لطف بی پایانت
      سالم باشی و شاد
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.