سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
پنجشنبه 28 دی 1396
    3 جمادى الأولى 1439
      Thursday 18 Jan 2018
        اخلاق را طوفان های روزگار تقویت میکند.گوته

        پنجشنبه ۲۸ دی

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        افسانه مه آلود هاکو وپرشا
        ارسال شده توسط

        مازیارملکوتی نیا

        در تاریخ : دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۸۳ | نظرات : ۲

        پناه برچیزی که ازش فرارکردم  همیشه
        روی زمین سرد دراز کشیده بود شه بانو / مه  خفیفی / کمی از سطح زمین رو پوشانده بود / به آسمون خیره بود / به زیبایی آسمون که با طلوع خورشید لحظه به لحظه زیبا تر میشد / قطره های بارون که تازه قطع شده بود / روی صورت ملکه پرشا حرکت میکرد و لابه لای موهای قهوه ای و بلند ملکه فرو میرفت که حالا با افتادن کلا ه خودش /روی زمین رها شده بود و حالا علفهای سبز و تر دشت میزبان گیسوان بکر شه بانو بودند / چشمهاشو بست و سعی کرد عطر دامن زهرا خانوم / مادر مهربونش رو به یاد بیاره / که وقتی سرش رو روی پاهای اون میگذاشت عطر عجیبی که سرشار از معصومیت بود رو احساس میکرد و انگار که دیگه تو این جایگاه / هیچ چیزو هیچ کس نمیتونست اونرو تهدید کنه / هیچ خطری / هیچ ناراحتیی / چشمهای زهرا خانوم که همیه پر از آرامش بود رو میدی / انگار باز زنده بود زهرا خانوم / بهش گفت : مامان میشه منم بیام پیشت ؟ / زهرا خانوم لبخندی مثل همیشه زدو دستش رو به آرومی به پیشونی خونین پرشا کشید و بعد با نوازش موهای اون وبا صدایی که گویی تو آسمونها می پیچید گفت :  میدونی بچه ها خیلی معصوم ضعیفن نه ؟ /میدونی بچه ها هستن که آینده انسانها رو تشکیل میدن ؟ /میدونی اگر تو الان نبودی حتی همین خیالی که از من تو ذهن تو زنده مونده وجود نداشت ؟ / چون کسی رو نداشتم که بهم فکر کنه / بچه ای نبود و آینده ای هم نبود / پرشا گوش میکرد / میدونست که زهرا خانوم هزاران دلیل برای حرفهاش داره / احساسش میگفت که هنوز زوده برای رفتن پیش زهرا خانوم / دوباره نگاهش کرد / به چشمهای مادرش خیره بود / انگار اشکی از گوشه چشمهاش روی صورتش لغزید / زهرا خانوم اشک رو از صورتش جمع کرد و گفت : میدونی چقدر انسان / الان به تصمیم تو امیدوارن ؟ / نمیخوام وقتی دوباره باباتو میبینم بهم بگه زهرا دختر ضعیفی برام گذاشتی / بلند شو و کاری که براش به اینجا اومدی رو تموم کن / حالا وقت خواب نیست پرشا / چشمهاتو باز کن قبل از اینکه دیر بشه / این صدا وقتی تو گوش پرشا زنگ زد که به آرومی زهرا خانوم با همون لبخند قدرتمندش داشت محو میشد / چشمهاشو باز کرد و سرش رو به سختی به راست برگردوند/ خیلی نزدیک به جایی که روی زمین افتاده بود و دور تا دورش / لشگری از مزدوران ملکه سیواره آماده بودند برای آخرین ضربه به بانویی که آخرین تیر بود برای نجات آینده انسانها از خواسته تمام متحدین ملکه سرما  /از اینکه هیچکس از جاش نمی جنبید تعجب کرده بود /سراپا مسلح بودند و گوش به فرمان  لشگری که به سختی میتونست تمام قد تشخیصشون بده / پاهاش به آر.می داشت سرد میشد / گویی هرچه آفتاب بالاتر میو اومد / زمان پرشا در حال تموم شدن بود / سرما به آرومی طلوع خورشید داشت بدن شه بانو رو فتح میکرد / چشمهای زیبا و ترسناک شباک رو به یاد آورد و اینکه حالا با زخمهایی که برداشته کجاست و ملکه چقدر نبودن پرشا رو احساس میکنه / دختری از جنس فولاد و آتش / با بالهایی به قدرت ریزش مواد مذاب آتشفشانها / با فلسهایی که هر کدوم به اندازه 10 سپر کامل مردان جنگجوی ملکه بودند / حالا تیرهایی که از منجنیق ها پرتاب شده بود / شباک رو زمین گیر کرده بود و ملکه لحظه شمای میکرد که هرچه زودتر بتونه دوباره با شباک در دنیای نهایی همراه بشه / صدای خش و خش چمنهای اطرافش به گوشش میرسید / احساس کرد که کسی کنارش زانو زد / ملکه یاژی بزرگترین خواهر ملکه سرما / اون ملکه تاریکی ها بود / چیزی بجز اسکلتی تنومند رو از این ملکه نمیشد تشخیص داد و دو گوی یاغوتی رنگ در کاسه جمجمه اون که ظاهرا تنها بخشی بود که از زمان انسان بودنش در اون باقی مونده بود / بالهایی که در امتداد کشیده شدنشون به کلاغهایی عظیم الجثه تبدیل میشدند  / روی شونه های اسکلت تنومند ملکه یاژی در حال خودنمایی بودند / شه بانو احساس میکرد که روح از بدنش در حال جدا شدنه / صدای آرام و ترسناک یاژی در گوشهاش پیچید : آماده ای ؟ / با چشمهای دهشتناکش به چشمهای خسته ملکه خیره مونده بود / آروم صورت ملکه رو لمس کرد  و گفت : سیواره درست میگفت / چشمهای گرونقیمتی داری / اون با داشتن چشمهای تو و چیزهایی که توی چشمهاته میتونه تمام دنیا و متعلقاتش رو مال خود کنه / هیچ میدونستی که چشمهات چه قدرتی رو در خودشون دارند ؟ /ما خواهر ها انسان بودیم روز ی میدونی نه ؟ / شاید نه به زیبایی تو ولی  انسان بودیم  / ما با آفرینش قهر کردیم به دلیل گرفتن چیزهایی که خواسه و داشته مون بود از ما  و به جنگ با آفرینش آمدیم / خصوصا با انسانها / با فرزندان انسان / این جنگ با ارمغان بردن چشمهای تو برای خواهرم سیواره تموم میشه / و تمام انسانها به چیزی تبدیل میشن که ابدیه / دیگه احتیاجی به ساختن آینده نیست / به فرزندان کثیف انسان / همه به موجوداتی برتر تبدیل میشند که فانی نیست و به خدمت در عظمت بانوی سرما /ملکه یواره در میان و افتخار خواهند کرد به این بندگی / به بندگی موجودی با ارزش / نه تفکرات غیر واقعی انسانها که فقط موجب از بین رفتن موقعیتهای با ارزش اونها در طول زندگیشون میشه /تا به چیزی که بهش اعتقاد دارند ثابت کنند که بهش وفادار خواهند بود و اون چیز حتی وجود نداره / پرشا به سختی صدای ملکه یاژی رو میشنید / با تمام دردی که داشت به یاد آورد وقتی در تهران به باک میگفت که دین و دنیای ماوراءالطبیعه توهمی بیش نیست / به یاد می آورد نمازهای زهرا خانوم رو / به یاد آورد اونچه که همیشه جلوی چشمهاش بود و اون با اصرار تمام سعی در باور نکردنش داشت / ست حرف بزنه / به آرومی صدا کرد : خدایا من پرشا هستم / دختر زهرا خانوم / دختری که همیشه با اینکه دوستت داشت اما به دنبال نشونه ای مستقیم از تو بود / میدونی ت انهایت وجودم احساست میکنم / خدایا میخوام به تو پناه ببرم / به آغوش مهربونت / صدای عجیبی از آسمان می اومد / پرشا به سختی میشنید / بعد از گفتن این جملات به ملکه یاژی خیره شد / به سختی این جملات رو رو به اون گفت : شاید من نتونم / ولی عشق من و تمام انسانها قدرتی داره که نه ت و و ن ه تمام خواهرانت و نه هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه در مقابلش بایسته/ اون عشق در جایی دورتر از هر آسمانی و در جایی نزدیکتر از هر قطره خونم /هر لحظه از من مو ما مراقبت خواهد کرد / حالا خودم رو به اون میسپارم / وقتی چشمهام رو به خواهر نفرینیت تقدیم کردی بگو / به داخلش نگاه نکنه / چون تمام چشمو روحم سرشار همون عشقیه که تو ازش فرار میکنی / با گفتن این جمله ها پرشا تمام نیروش رو از دست داده بود / پشمهاش بسته شد و مژه های بلندش همدیگرو در آغوش گرفتن / سربازانی که نگهبان چشمهای درشتو عمیق ملکه / شه بانو / پرشا بودند / گردو خاک عظیمی به آسمون برخاست / صدای فریاد و کشمکش محیبی به راه افتاد / چند دقیقه ای به همین منوال گذشت / انگار سایه ای بر صورت خونین ملکه افتاد /اشعه های بران آفتاب تازه طلوع کرده دیگه چشمهای بستشو آزار نمیدادند / با تمام توان تلاش کرد / چشمهای نیمه بازش چیزی رو میدید که باور کردنی نبود / چشمهای معصوم و خشمگین شباک که خیره به چشمهای بانوی خودش بود / اژدهای زیبای بانوی انسانها زنده بود هنوز و با لشگر اژدها ها ی ملکه اریدا / در همین چند دقیقه اثری از مزدوران و ملکه یاژی در نبردگاه برجا نمونده بود / حالا همه چیز آروم شده بود و ملکه پرشا سرش رو روی پای ملکه اریدا حس میکرد / با صدای نعره آتشین شباک پرشا چشمهاشو بست تا شاید یکبار دیگه بتونه به نبردگاه برگرده

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۹۳۷ در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        فرشته مینودری
        فرشته مینودری
        دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۴:۳۷
        سلام استاد
        کاش میشد منهم پرشا باشم
        این موجودات خارق العاده و این سرزمین عجیب تو ذهن شما زندگی میکنند؟
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۲۵
        سلام بر شما
        پرشا؟بعید میدونم بخواهید که باشید،به نگاره های اول مراجعه کنید اگر زمان لازم رو لطف میکنید و اختصاص میدید
        وبعد/بله با من و در من زندگی می کنند
        سالم باشید آمین
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.