سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 21 آذر 1396
    25 ربيع الأول 1439
      Tuesday 12 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        سه شنبه ۲۱ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        نگاه اول
        ارسال شده توسط

        بشیر احمد رحمانی

        در تاریخ : دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۱:۱۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۹۸ | نظرات : ۱

        ساعت حدود ده بود که رسیدیم. نگاهایی گرم و مهربون که حکایت از انتظاری طولانی داشتن!
        از ماشین که پیاده شدم  تمام صورتم خیس شد ماچهای آبداری که از عمق وجود بودن اما کمی آزار دهنده. 
        تو اون همهمه نگاهم به چشمای پدرم افتاد. 
        گریه میکرد و میخندید. 
        هیچ وقت اینطور خوشحال نبوده. یا اگرم بوده من ندیده بودم 
        خب حق داشت خانوادشو بعد از بیست سال میدید. 
        همه خوشحال بودن و من گیج هر چی تلاش میکردم خودمو وسط اون جمع گرم پیدا نمیکردم. 
        خلاصه رفتیم داخلو بعد از شاید حدود دوساعت مادر بزرگم یاد من افتاد و گفت گفت:نمیخواین مارو به شازدمون معرفی کنید از چهرش معلومه غریبی میکنه. 
        مادرم جواب داد :نه مادرجون کمی گیج شده وگرنه مکه میشه کسی با خانواده خودش غریبی کنه.؟ !! 
        پدر بزرگم رو کرد بهمو گفت :من بابابزرگتم پدر پدرت. 
        اینم زنمه مادر مادرت. 
        بعد با همین روی همه رو معرفی کرد. 
        اما من هنوز تو اون جمع غریبه بودم تا چند روز. 
        بعد از چند روز من تازه خودمو پیدا کرده بودمو بلبل زبونی میکردم.
        با همه صحبت میکردمو سوال میپرسیدم. 
        از عموم پرسیدم چرا ما رفتیمو واونا موندن.!؟؟ 
        از بابام شنیده بودم اما از زبون عمو حال دیکه ایی داشت. 
        یه حس نو بود. 
        عموم تعریف کرد که بعد انقلاب چون بابام تو ارتش بوده و پستشم مهم و با وجود این که عموم تو بسیج بوده نتونسته کاری بکنه و ما مجبور به فرار شدیم. 
        من چهار  سالم بوده و حالا بعد از بیست سال  سرزمینم برام چیز آشنایی نداشت. 
        تا این که اون اومد. 
        منتظرش بودیم باید امتحاناتشو تموم میکرده و بعد میومده.
        میموده تا عموی داخل عکساشو ببینه. 
        وقتی اومد و داخل حیاط شد داشتم بلبل زبونی میکردم و با لهجه به قول پسر خالم باحالم میترکوندم. 
        تا دیدمش زبونم بند اومدو نگاهم قفل شد روش. 
        همه جا خوردن اما از روی نگاهم و دنبال کردن مسیرش اونو دیدن که داره سلام میده. 
        همه پاشدن رفتن سمتش ولی من هنوز ماتش بودم. 
        میخ شده بودم به جام. 
        از تمام وجودم فقط قلبم کار میکرد. 
        صداشو میشنیدم. دوپ دوپ دوپ دوپ...
        خیلی آروم میزد.
        برام آشناترین ادم روی زمین بود. 
        انگار یه عمر میشناختمش. 
        فقط بهش خیره بودم که گفت :سلام پسر عمو 
        با لهجه و لکنت گفتم :س سل سلام خو خو....بی؟
        برام آشنا بود ولی جا خورده بودم  چرا؟  چی؟  کی؟  چطور؟ 
        من به عشق تو یک نگاه باور نداشتم اما انگار... 
        حالا به سرم اومده بود. 
        پیدا کرده بودم خودم رو و چیزی آشنا تو سرزمین خودم 
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۹۱۴ در تاریخ دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۱:۱۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        بشیر احمد رحمانی
        بشیر احمد رحمانی
        يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۳۳
        دوستان قسمت دومش را هم میزارم
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.