سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 20 آذر 1396
  • شهادت آيت الله دستغيب سومين شهيد محراب به دست منافقان، 1360 هـ ش
24 ربيع الأول 1439
    Monday 11 Dec 2017
      مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

      دوشنبه ۲۰ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه بازسازی سایه های واقعی نگاره پنجم
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۱
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۸ | نظرات : ۴

      نگاره پنجم
      از این پس...
      توراهرویی بود که شکل معدنهای قدیمی روگرفته بود به خودش/دیوارهایی گلی وتراشیده شده احتمالا با بیلچه و نیم کلنگ /تنها فضایی که برای عبور ازش وجود داشت به اندازه دو نفر /اونهم به سختی بود /با تیرچه هایی چوبی نیمه ضخیم که در انتهابه شکل یک ضربدر چوبی در اومده بودنددر اتصال به سقف راهرو/الوارهایی که خاک بالای سر یا همون سقف رو به دوش میکشیدند / با همین تیرچه ها نگه داشته بودند /کف این تونل کوتاه روکه باز به درب دیگه ای ختم میشد / الوارهایی تقریبا از همون جنسی که سقف رو ازشون ساخته بودند/البته خیلی نازکتر /تشکیل داد بود/دیوارها به سختی سرپا ایستاده بودند/ با نگاه هر بیننده ناشی هم میشد تشخیص داد/ که این دیواره های نمور ممکنه هر لحظه پایین بریزن / فاصله درب ورودی تا درب بعدی تقریبا ده متر بود /سالنی نیمه تاریک که با چراغهای کوچکی روشن نگه داشته شده بود /واقعا اینجا کجا بود که از هر دربی که باز میشد چیزهایی میدید که توی درب قبلی حتی فکر بهش غیر ممکن بود /اینقدر تفاوت میون این محیطها؟/چرا؟/وقتی وارد این تونل شد/ توی اون بارون جنگل /شاید/اگر تمام شهر هم قسم میخوردند که فقط یکی از این اتفاقات رو تو این مکانها میبینه /باورش نمیشد /احساس کرد زمین در حال لرزیدنه همینطور که تو این فکرها بود /لرزش مدام بیشتر میشد / به آرومی شروع به ریختن کرد خاک مابین الوارهای سقف /ظاهرا اینجا /بدون هیچ انتخابی مدادم باید جلو میرفت/با تعجب نگاه میکرد اطرافو / تقریبا تمام سرو تنش خاکی شده بود /به سمت درب جلوی روش شروع به رفتن کرد / صدایی از بالای سرش می اومد/ گویا قطار یا چیزی سنگین تر از این از بالای سقف در حال حرکته/اینقدر لرزش زیاد شد که حتی در حال حرکت نتونست خودشو کنترل کنه و با زانو زمین خورد /شروع به جلو رفتن با عجله کرد /چهار دستو پا/به درب رسیده بود / ناگهان لرزش قطع شد / بلند شد/دست به دستگیره گذاشت /درب رو باز کرد / اتاقی نیمه تاریک با نوری سبز رنگ / لوستری ده پا از سقف آویز شده بود /نورهای تابیده به سقفش /بعد از شکسته شدن به سمت زمین و دیوارهای اتاق برمیگشتن / توی این اتاق تقریبا مه گرفته چیزهای زیادی نبود /اما ظاهرا چیزهایی بود که قرار بود تعیین کننده ادامه مسیر ماطب باشه/اتاقی با دیوارهایی که کهنگی رنگ رو اونها بدون اغراق به صدها سال پیش بر میگشت / دیوار پوست پوست شده ای که انگار یک ابزارریز نویس باستانی/ نوشته هایی رمزی رو/  بادستخطهایی متفاوت از افراد متفاوت / روی اون به یادگار تراشیده بود / عمق دستخطها خیلی نبود /معلوم بود که کسانی که صاحبین این نوشته ها بودند /با آرامش / بدون هیچ نا آرامی این نوشته ها رو یادگار کردن رو ی تن دیوار /بی هیچ ترس و تهدیدی/ نمیشد خوندشون /روی دیوار دو تابلو بود با اندازه های مختلف / یکی رو باز بود و دیگری که بزرگتر هم بود/با پرده ای ارغوانی رنگ که در نور اتاق به رنگ سیاه در اومده بودپوشانده شده بود /کنار اتاق یک کمد کوتاه سه کشویی و روی اون یک بشقاب خالی و کنار اون یک شمع ضخیم دیده میشد که بخشی از اون انگار تازه سوخته بود /یک مبل نه خیلی راحت در گوشه ای از اتاق بود / به محض نشستن روی اون تقریبا زیر تابلویی قرار میگرفتی که با پرده پوشانده شده بود /چیزی شبیه به مه یا غبار تمام فضا رو پوشونده بود/ ولی میشد اون سمت اتاق / که تقریبا هفت متر در چهار متر بود رو دید/درست وسط اتاق تابوتی خالی بود که دربی دو تکه داشت /نیم تنه پایین اون بسته بود و از گردو غبار روش میشد فهمید که مدت زیادیه که دست بهش نخورده / درب بالا تنه اون اما/باز بود و داخلش که با پارچه ای لطیف و برجسته از چیزی شبیه به اسفنج پوشانده شده بود رو نمایش میداد /روی دیوار یک پنجره دیده میشد که به محض کنار زدن پرده منظره دریایی خروشان رو میشد دید/در واقع دریایی طوفانی که انگار امتدادش به زیر اتاقی ختم میشد که ماطب توی اون بود / در کمال گیجی پرده رو انداخت/ روی صندلی نشست / با خودش فکر کرد/ نکنه هنوز خوابه و همه اینها رو تو خواب میبینه؟/خیلی هم بعید نبود ظاهرا/کنار صندلی انگار به عمد کاسه ای بود که داخلش مایعی بود/ شـبیه به آب /تـنها راه امتحان خواب و بیداری /دستش رو توی آب کرد تا صورتش رو /یا در واقع خونی که ساعتها بود میهمان صورتش بود رو پاک کنه /میدونست که اگر آب رو احساس کنه میفهمه که خوابه یا نه؟/خنکی آب فهموند بهش که مطمئنا بیداره /آب رو به سمت صورتش آورد /چیزی که تو دستاش بود کمی غلیظ تر از آب بود /به هر حال به صورتش ریخت /سوز عجیبی حس کرد /شبیه به وقتی که برف روی صورت کشیده میشه و باد سرمای برف رو چند برابر میکنه /دوباره و دوباره /کف دستهاش خونـین بـود اما آب درون کاسه تغییر رنگ نمیداد / چشمهاش رو که کاملا  باز کرد / نور اتاق تغییر کرده /از غبار هیچ اثری نبود / تقریبا همه چیز سیاه و سپید شده بود /تمام رنگها از بین رفته بودند /صدای موجی که با قدرت تمام به دیوار اتاق کوبیده میشد توی سرش میپیچید / حالا حتی /اتاق میلرزید از کوبیده شدن موجها به دیواره ناتوان و قدیمی اتاق /چرا اما این اتاق فرو نمیریخت ؟/عجیب تر از بی رنگ شدن محیط نبود براش / شاید این مایع درون کاسه چیزی بوده که به چشمهاش آسیب زده /ولی هر آسیب فیزیکی /حتی کم هم /مطمئنا با دردی حداقلی همراهه/به عقلش /به حواس شش گانه انسانیش/به درسی که خونده بود /به همه چیز شک کرده بود /قدرت تشخیصش کاملا از بین رفته بود انگار /همه چیز اینجا از اختیارش خارج بود/گرچه قبل از ورود به این محیط هم چیز زیادی از زندگیش در اختیار خودش نبود /هیچ چیز از هیچ چیز کم نشده بود /تنها اینکه به همه چیز/ چیزهای عجیب هم اضافه شده بود/بین واقعیت و خیال گیر کرده بود/همه اجسام واقعی بودند /ولی اتفاقاتی که می افتاد .../صدای موجی که به دیواره اتاق کوبیده شد اینقدر قوی بود که اینبار از جا پرید /همینطور که اتاق رو برانداز میکرد باترس /با کمر به تابوت خورد/برگشت/حال تابوت خالی نبود /ترس تمام وجودش رو گرفته بود /بانویی زیبا /به آرامی خوابیده بود درون تابوت / صورتی سپید با چشمهایی درشت / گونه های برجسته /بینی تراشیده شده /پیشانی بلند و ابروانی با تاجهای ضخیمی که انتهای اونها شبیه به تیغه خنجری آبدیده به تیزی رسیده بود / موژه هایی بلند و تاب دار که گویا ساعتها برای آرایش اونها زمان صرف کرده بودند/گردنی نسبتا بلند که حنجره زیبای اون در میانش خبر از تارهای صوتی توانایی داشت که گویا هزاران ساله از گفتن و ایجاد اصوات ترانه وار باز مونده/گیسوانی پرپشت /که از وسط باز شده بودند و از کنار شانه به شکل بافته شده بر روی سینه این بانو /تا پایین تر از درب بالا تنه تابوت رفته بودند /ضخامت بافته شده گیسوان این بانو هر موجود اهلی و نا اهلی رو رام میکرده قطعا در زمان زنده بودنش/لبهای نه نازک و نه ضخیمش /مثل غنچه  گل سرخی که قرار نبود هیچ وقت /حتی پس از جدایی روح از تن /پژمرده بشه در کلیت صورت خودنمایی میکرد/تمام این زیبایی تسخیرکننده /نکاتی بود که شاید نه همه اونها رو /بلکه برخی رو در بانوانی که تا این سن دیده بود تجربه کرده بودند چشمانش اما/چیزی در این تابوت خودنمایی میکرد /چیزی که ترس ماطب رو اینقدر اضافه کرد که تقریبا روح از تنش در حال جدا شدن بود/بالهای قدرتمند و زیبایی که مثل بالهای بزرگ سیمرغهای افسانه ها بودند/بالهایی که مثل دو نگهبان این بانو رو در آغوش گرفته بودند در حریم تابوت /با ترس/تنها کاری که به عقلش رسید بستن چشمهاش بود وبس/صدای امواج لحظه به لحظه شدیدتر میشد /صدای کوبیدن قلبش اما /به تن بی جونش که از ترس /حتی قدرت قدم از قدم برداشتن رو ازش گرفته بود /بلندتر و واضح تر به گوشش میرسید / اینقدر واضح که انگار قلبش در فاصله چند بند انگشتی /در کنار گوشش میتپه /نه بین دنیایی از گوشت و رگ و خون و استخوان /درون کالبدش/نمیدونست باید چه کاری انجام بده /قبلا تجربه دیدن یک موجود بی جان /یا همون مرده رو نداشت / حتی فکر کردن به در کنار یک مرده بودن /اونم از این فاصله /در این شرایط /این چنین چیزی که معلوم نبود چه موجودیه اصلا/حتی در خواب هم براش هولناک بود/بین تابوت و دیوار بود /اینو بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه هم به یاد می آورد /باید یک قدم بر میداشت /چند ثانیه طول کشید تا بتونه تشخیص بده که به کدوم سمت باید بره تا به دیوار برسه/قدمش رو بلند کرد/به سمت راست رفت /برعکس جایی که تابوت جا گرفته بود/بدنش به آرومی به تابوت خورد /چنان ترسیده بود که بدون اینکه حتی شک کنه که درست تشخیص داده بوده یا نه به سمت برعکس قدم برداشت /یک قدم دیگه /صدای موجها به صدای سوتی ممتد تبدیل شده بود توی سرش /شاید اگر شانس می آورد /همونطور که از ترس با چشمهای بسته به درب میرسید و اونوقت /آره باید همین کار رو میکرد/یک قدم دیگه /به آرومی به تابوت خورد دوباره/حالا دیگه عجیب بود /انگار به هر سمتی میرفت تابوت تو مسیر حرکت اون جا به جا میشد /نمیدونست باید چه کار کنه / حتی جسارت این رو هم نداشت که چشمهاش رو باز کنه/در این لحظه چیزی کمک کرد که از ترس قالب تهی کنه تقریبا/دستی لطیف مچ دستش رو به آرومی در خود گرفت /چنان فریاد میکشید که تقریبا حنجره اش پاره شد انگار /تنها چیزی که قبل از هوش رفتن به یاد می آورد این بود /چرا با اینکه فریاد میکشید /هیچ صدایی از گلوش بیرون نمی اومد /برای رها شدن از اون دستها یک قدم برداشت/ با چشمهای بسته /طبق معمول این محیط /با تمام قدرت به چیزی برخورد کرد / این کارش رو برای از هوش رفتن خیلی راحت تر کرد/حالا /سکوت شده بود و تاریکی مطلق

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۸۲۸ در تاریخ شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      آرمین اسدزاد (الف)
      آرمین اسدزاد (الف)
      شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۰۶:۴۲
      درودها
      جالب بود
      دستمریزاد
      مازیارملکوتی نیا
      مازیارملکوتی نیا
      يکشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۵
      سلام و درود بر شما
      ممنونم که مطالعه فرمودید
      سپاس از لطفتان
      ارسال پاسخ
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۱۱:۴۶
      درود برشما
      مازیارملکوتی نیا
      مازیارملکوتی نیا
      يکشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۶
      سلام و درود بر حضرت رها از من بنده
      از سایه حضور ارزشمندتان سپاسگذارم
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.