سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
جمعه 4 خرداد 1397
    12 رمضان 1439
      Friday 25 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        جمعه ۴ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        كلاف اخر
        ارسال شده توسط

        شاهدخت

        در تاریخ : جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۴۵ | نظرات : ۴

        زماني ، همين نزديكي ها 
        كسي لايه اي ديگر از چشمانم را عقب زد و مغزم با تراوشات خود ، پازل هايي جديد از دنياي مقابلم قرار داد . 
        خبري از حال نبود ، نقطه ي وصل اينده به گذشته و شايد بالعكس مقابلم ورق ميخورد . اما اينده هم بايد روزي تمام مي شد  و زندگي مرده مي بايست به درون حلقه ي تكرار موبيوس مي افتاد   . آنوقت زندگي مي رسيدبه سكانس اخر كه همه بار و بنبيل خود را جمع مي كردند و تا داستان كه تمام شد ، با نزديك ترين قطار ، رها شوند . 
        در يكي از امروز هاي خاك خورده ، سرگرم قلبم بودم ، كمي خانه وكأني و كمي تغيير دكوراسيون . بعضي عتيقه ها را بايگاني كردم و بعضي ها را اتيش زدم . تمام كه شد ، به خودم چاي  تعارف كردم ، سر تعارف را باز كرده بوديم كه باران باريد ، از پنجره بيرون را نگاه كردم  دختركي زير باران دست كمك مي كشيد . 
        كلاف افكارم را به دستانش بافتم و او را در  اغوش كشيدم  . سنگيني چشمانش را حس كردم ، كمي نگاهم كرد ، اما من نه ، زير مشغول باز كردن گره هاي كاموا بودم و پي رخ دخترك را نگرفتم كه توصيف كنم . 
        بازيگوش ، همه جاي خانه را به هم زد ، توي بايگاني ها چشمش به قاب عكسي افتاد ، بدون عكس . از پرسيد : مي شود بروم در قاب ؟ پاسخي ندادم ، شكافتن بافت كاموا ، بهونه ي گذراندن لحظه هايم بود كه هرچه مي شكافتم ، بيشتر بافته مي شد! جدتي از ان ، كامواي ديگري لا به لاي تار و پودش رفت كه دستانم را به دستانش بافت.  ازم پرسيد: ميگذاري ، مگرنه ؟ گفتم : اگر بروي توي قاب ، ميميري ، خاك ميخوري ...  گفت مهم نيست ، عوضش توي قاب ام ديگر ، تو هم از اين كلاف سردرگمِ من خلاص مي شوي . برايم خواند : " يا چشم بپوش از من و از خوبش برانم / يا تنگ در اغوش بگيرم كه بميرم " جواب دادم : اصرار نكن دخترِ جان ! 
        سري تكان داد و گوشه اي نشست كه خوابش برد . دست از شكافتن برداشتم و موهايش را شعر گفتم . كامواي اخري بد جور به تار و پودم رفته بود ،  به عشق قسمش دادم كه خسته ام ، بس است ؛ خوشش امد ، به طعمِ عشق شد . مانده بودم چطور ماست ماليش كنم . كمي در اشپزخانه فلفل داشتم ، خوشش امد ؛ حرارت گرفت . كمي هم شكر زدم ، شيرينِ پر حرارت دستم از كلاف زندگي ام ور نداشت و هر لحظه بيشتر بافته مي شد . نااميد از ان ، دخترك را بيدار كردم نگاهش نكردم ولي احساس كردم سايه ي سياه غصه اش ، خانه ام را تاريك كرد . 
        پيشنهاد دادم بازي كنيم ، گفت : من چشمانت را ميبندم ، مي روم ، باز كن ، برايم شعر بخوان ، پيدايم كن . 
        بست ، رفت ، باز كردم ، دلتنگ شدم ،كامواي اخر عاشقم كرد ، خواندمش " عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است " گفت " گاه مي ماند و گاه به هم ميريزد " گفتم " اه كه اين اه تو را ميگيرد " گفت " گاه يك كوه به يك كاه به هم ميريزد" گفتم بي قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست " گفت " اه ، بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست " 
        ناله اي كردم  كه نجوا كرد " قاب مي گردم گردِ اين قلبت ، نترس " هيچ نگفتم ، هيج نگفت ...شاعر شدم . 
        از ان به بعد دور هر قابي با پارچه ي نم دار مي گشتم و غبار ميگرفتم ، خاطره ها را . كلاف هم به ناكجا اباد مي رفت . حالا بجز دو كاموا، كاموايي تارو پود را بافتِ تنهايي ميزد . سراغ كبريت گرفتم كه تكليفم را روشن كنم . روشن شد اما بوي سنگين سوختن ، خبر داد كه كلاف اتيش گرفته  است . ح
        حال از خروار ها خروار نخ كاموا ، كمي خاكستر مانده  بود . خبري هم از خانه نبود ، ويرانه اي شد روي شعله  هاي اتش . كمي انطرف ها ، نشستم و و از دور به سكانس اخر امروز نگاه كردم . شايد اين اخرين فردايي باشد كه رسيده است ، لايه اي سكوت كه هيچ چاشني نتواندش ، نه نمي شود زندگي را ماست مالي كرد . گوشه اي از كادرم چيزي پشت ديوار قاب عكس ها  دست و پا ميزد . كناري رفتم ، دفتر شعرم به تلاش بود وارد قاب شود ، رهايش كردم ، رهايم  كرد... قاب را چرخاندم . اينبار از لاي حصار چشمانم دخترك را درون قاب ديدم كه لبخند ميزد . ترسيدم بمانم ، به كسي ديگرا بافته شوم . اسباب ام را براي صفحه اخر جمع كردم . به خودم نگاه كردم .
        " چه برما رفته است اي عمر ، اي ياقوت بي قيمت / كه غير از مرگ ، گردنبند ابرزاني نميبينم "
        " خداايا عشق درماني بجز مرگ ميخواهند / كه من ميميرم از اين درد و درماني نميبينم"
        حالا ديگر نوبت من بود كه بند اخر اين  داستان را بنويسم . همه لايه هاي چشمم را پايين كشيدم و در اغوش قاب عكس ، قاب عكس ترك خورده شدم ؛ 
        كه در ان ، مردي كنار پنجره هي به خودش چاي تعارف ميكند ...
        به يادِ زنده ياد ، من ...
        پ،ن : تكه هايي از شعر استاد نظري هستش 
        تقديم به تمام عاشقان 
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۸۲۱ در تاریخ جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۴۷


        سلام
        بسیارزیبابود
        ممنون بانو


        شاهدخت
        شاهدخت
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۴۱
        ممنونم از حضورتون ، بانوي قشنگم
        ارسال پاسخ
        احمدرضا محمدی
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۶:۴۶
        با سلام بانو شاهدخت
        بسیار مطلب زیبا و دلنشینی بود
        ز این پست عالی که گذاشتید تشکر می کنم.
        شاهدخت
        شاهدخت
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۵۸
        سپاس از نگاهتان بزرگوار
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.