سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
جمعه 4 اسفند 1396
    8 جمادى الثانية 1439
      Friday 23 Feb 2018
        بهترین دستور زندگی این است كه اعتماد به نفس داشته باشید.میكل آنژ

        جمعه ۴ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        كلاف اخر
        ارسال شده توسط

        شاهدخت

        در تاریخ : جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۸۵ | نظرات : ۴

        زماني ، همين نزديكي ها 
        كسي لايه اي ديگر از چشمانم را عقب زد و مغزم با تراوشات خود ، پازل هايي جديد از دنياي مقابلم قرار داد . 
        خبري از حال نبود ، نقطه ي وصل اينده به گذشته و شايد بالعكس مقابلم ورق ميخورد . اما اينده هم بايد روزي تمام مي شد  و زندگي مرده مي بايست به درون حلقه ي تكرار موبيوس مي افتاد   . آنوقت زندگي مي رسيدبه سكانس اخر كه همه بار و بنبيل خود را جمع مي كردند و تا داستان كه تمام شد ، با نزديك ترين قطار ، رها شوند . 
        در يكي از امروز هاي خاك خورده ، سرگرم قلبم بودم ، كمي خانه وكأني و كمي تغيير دكوراسيون . بعضي عتيقه ها را بايگاني كردم و بعضي ها را اتيش زدم . تمام كه شد ، به خودم چاي  تعارف كردم ، سر تعارف را باز كرده بوديم كه باران باريد ، از پنجره بيرون را نگاه كردم  دختركي زير باران دست كمك مي كشيد . 
        كلاف افكارم را به دستانش بافتم و او را در  اغوش كشيدم  . سنگيني چشمانش را حس كردم ، كمي نگاهم كرد ، اما من نه ، زير مشغول باز كردن گره هاي كاموا بودم و پي رخ دخترك را نگرفتم كه توصيف كنم . 
        بازيگوش ، همه جاي خانه را به هم زد ، توي بايگاني ها چشمش به قاب عكسي افتاد ، بدون عكس . از پرسيد : مي شود بروم در قاب ؟ پاسخي ندادم ، شكافتن بافت كاموا ، بهونه ي گذراندن لحظه هايم بود كه هرچه مي شكافتم ، بيشتر بافته مي شد! جدتي از ان ، كامواي ديگري لا به لاي تار و پودش رفت كه دستانم را به دستانش بافت.  ازم پرسيد: ميگذاري ، مگرنه ؟ گفتم : اگر بروي توي قاب ، ميميري ، خاك ميخوري ...  گفت مهم نيست ، عوضش توي قاب ام ديگر ، تو هم از اين كلاف سردرگمِ من خلاص مي شوي . برايم خواند : " يا چشم بپوش از من و از خوبش برانم / يا تنگ در اغوش بگيرم كه بميرم " جواب دادم : اصرار نكن دخترِ جان ! 
        سري تكان داد و گوشه اي نشست كه خوابش برد . دست از شكافتن برداشتم و موهايش را شعر گفتم . كامواي اخري بد جور به تار و پودم رفته بود ،  به عشق قسمش دادم كه خسته ام ، بس است ؛ خوشش امد ، به طعمِ عشق شد . مانده بودم چطور ماست ماليش كنم . كمي در اشپزخانه فلفل داشتم ، خوشش امد ؛ حرارت گرفت . كمي هم شكر زدم ، شيرينِ پر حرارت دستم از كلاف زندگي ام ور نداشت و هر لحظه بيشتر بافته مي شد . نااميد از ان ، دخترك را بيدار كردم نگاهش نكردم ولي احساس كردم سايه ي سياه غصه اش ، خانه ام را تاريك كرد . 
        پيشنهاد دادم بازي كنيم ، گفت : من چشمانت را ميبندم ، مي روم ، باز كن ، برايم شعر بخوان ، پيدايم كن . 
        بست ، رفت ، باز كردم ، دلتنگ شدم ،كامواي اخر عاشقم كرد ، خواندمش " عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است " گفت " گاه مي ماند و گاه به هم ميريزد " گفتم " اه كه اين اه تو را ميگيرد " گفت " گاه يك كوه به يك كاه به هم ميريزد" گفتم بي قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست " گفت " اه ، بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست " 
        ناله اي كردم  كه نجوا كرد " قاب مي گردم گردِ اين قلبت ، نترس " هيچ نگفتم ، هيج نگفت ...شاعر شدم . 
        از ان به بعد دور هر قابي با پارچه ي نم دار مي گشتم و غبار ميگرفتم ، خاطره ها را . كلاف هم به ناكجا اباد مي رفت . حالا بجز دو كاموا، كاموايي تارو پود را بافتِ تنهايي ميزد . سراغ كبريت گرفتم كه تكليفم را روشن كنم . روشن شد اما بوي سنگين سوختن ، خبر داد كه كلاف اتيش گرفته  است . ح
        حال از خروار ها خروار نخ كاموا ، كمي خاكستر مانده  بود . خبري هم از خانه نبود ، ويرانه اي شد روي شعله  هاي اتش . كمي انطرف ها ، نشستم و و از دور به سكانس اخر امروز نگاه كردم . شايد اين اخرين فردايي باشد كه رسيده است ، لايه اي سكوت كه هيچ چاشني نتواندش ، نه نمي شود زندگي را ماست مالي كرد . گوشه اي از كادرم چيزي پشت ديوار قاب عكس ها  دست و پا ميزد . كناري رفتم ، دفتر شعرم به تلاش بود وارد قاب شود ، رهايش كردم ، رهايم  كرد... قاب را چرخاندم . اينبار از لاي حصار چشمانم دخترك را درون قاب ديدم كه لبخند ميزد . ترسيدم بمانم ، به كسي ديگرا بافته شوم . اسباب ام را براي صفحه اخر جمع كردم . به خودم نگاه كردم .
        " چه برما رفته است اي عمر ، اي ياقوت بي قيمت / كه غير از مرگ ، گردنبند ابرزاني نميبينم "
        " خداايا عشق درماني بجز مرگ ميخواهند / كه من ميميرم از اين درد و درماني نميبينم"
        حالا ديگر نوبت من بود كه بند اخر اين  داستان را بنويسم . همه لايه هاي چشمم را پايين كشيدم و در اغوش قاب عكس ، قاب عكس ترك خورده شدم ؛ 
        كه در ان ، مردي كنار پنجره هي به خودش چاي تعارف ميكند ...
        به يادِ زنده ياد ، من ...
        پ،ن : تكه هايي از شعر استاد نظري هستش 
        تقديم به تمام عاشقان 
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۸۲۱ در تاریخ جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۴۷


        سلام
        بسیارزیبابود
        ممنون بانو


        شاهدخت
        شاهدخت
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۴۱
        ممنونم از حضورتون ، بانوي قشنگم
        ارسال پاسخ
        احمدرضا محمدی
        احمدرضا محمدی
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۶:۴۶
        با سلام بانو شاهدخت
        بسیار مطلب زیبا و دلنشینی بود
        ز این پست عالی که گذاشتید تشکر می کنم.
        شاهدخت
        شاهدخت
        جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۵۸
        سپاس از نگاهتان بزرگوار
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.