سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 2 خرداد 1397
    10 رمضان 1439
    • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
    Wednesday 23 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      چهارشنبه ۲ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      نصیحت آخر
      ارسال شده توسط

      محمد تقی محمد قلیها

      در تاریخ : دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۱۰ | نظرات : ۲

      نصیحت آخر
       
       
      دقایقی قبل از مرگ پدرم ،کنار بالینش نشسته بودم . چهره اش زیباو معصوم به نظر می آمد .صدای نفس های پر خش او آواز ناخوشایندی داشت. در سکوت اطاق با  حرکت چشمهایش اطراف را می کاوید.انگار کسی را می دید یا صدایی را می شنید.  چندبار دندان مصنوعی اش را پی در پی از دهان بیرون داد وبعد به سختی  به حرف آمد .
      -فقط قد دراز کردی، اماهیچ موقع سر عقل نبودی.بیچاره زن و بچه ات هم از روی همین کج فهمیت تنهات گذاشتند.با باد هوا که زندگی نمی چرخه. چپ رفتی، راست رفتی از دیگران ایراد گرفتی. چقدر بهت گفتم بابا، زبان استخون نداره.هر چی بهت گفتن، بگو چشم. فکر کردی اگه بگی چشم زهر هلاهل به خوردت  می دن.ای !ای! روزگار . برادراتو ببین !نصف قد تو،عقل تو  سواد تورو ندارن اما اراده کردن به پست و مقام رسیدن!به پول رسیدن !به هر چی فکر کردن ،رسیدند .چرا؟.چون سر تسلیم داشتند.همیشه بله وچشم آویز دهانشون بود. تا حالاهم اندازه دهانشون حرف زدند.کاری هم به خیر وشر دیگران نداشتند. .آخه بی عقل !چکار داری به چند و چون خرما بخور خرتو برون. آخه مگه تو پیغمبری ،مگه امام حسینی...
      اسم امام حسین که به زبانش آمد بی اختیار هق هق گریه اش بلند شد .
      -آآآخ!قربان گلوی بریده ات..یکی نیست بگه آخه پسر!توسر پیازی ،ته پیازی کجای پیازی؟!
      چند لحظه به سکوت گذشت .پدر آب دهانش را مزه کرد بعد با  تمناادامه داد
      -هنوز دیر نشده .میشه دوباره ازسر خط شروع کرد . این نصیحت آخرو از من داشته باش .یه موقع هایی بی ضرر نیست آدم  خودشو به بی خیالی و خنگی بزنه . تا این سن که از خدا عمر گرفتم یه چیزو خوب فهمیدم که آدمایی مث تو ،هیچ موقع خریدار نداشتن و ندارن.
      پدر به هن وهن افتاد بدون اینکه نگاهی به من کند گفت :خسته شدم . پاشو برو ،اما حرفای منو از یاد نبر. آآآخ خدا !دهانم تلخ و خشکه .
      گیج حرفای پدرم بودم که دستش را روی پایم گذاشت .
      -یک لیوان آب می خوام
      باتبسمی به او از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. چند لحظه بعد با یک لیوان آب برگشتم .
      -از شیر برات آوردم آب سرد، لرز میندازه توجو..نت
      چشمم به چشمش افتاد که خیره به سقف دوخته بود .نزدیکش شدم،قطره ای اشگ از گوشه چشمش روی گونه اش سرازیر بود .
       
       
       
      آبان ماه 94-محمد قلیها
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۸۰۲ در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۳۳

      سلام
      قصه ای تلخ بود اما زیبا قلم زدید
      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۳۷
      سلام گرامی
      زیبا ولی تلخ .....
      قلمتان زرین باد

      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.