سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 31 مرداد 1397
    12 ذو الحجة 1439
      Wednesday 22 Aug 2018
        بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

        چهارشنبه ۳۱ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        افسانه مه آلود هاکو وپرشا نگاره .....
        ارسال شده توسط

        مازیارملکوتی نیا

        در تاریخ : يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۶ | نظرات : ۰

        آخرین نبرد ناخدا حرزاک
        دریا ی مواج با تمام قدرت خودش رو با قطعه یخهای عظیمش به آخرین کشتی باقیمانده از لشگر دریانوردان ناخدا حرزاک میکوبید / ناخدا با چند ده خدمه خودش و تعدادی از اجساد دژخیمانی که در چند ساعت گذشته روی عرشه سرنگون شده بودند / به سمت آخرین جایگاه پهلو گرفتن کشتی زیبا و آسیب دیدش در حال حرکت بود / صورت خونین و زخم خوردش  / زره چاک چاکش که در بعضی از ناحیه های زرهش خط برش شمشیرها تا بدنش رسیده بود/ شتک خون ناخدا رو به روی زره رسونده بود /هنوز زیر نور ماه که تا نیمه در آب مواج دریا فرو رفته بود / برق میزد / صورت مصممش / چشمهای قوی و خستش / دستان نیمه لرزانش که حالا این لرزش تا بازوان ناخدا میرسید / چکمه هایی که پاهای آسیب دیده ناخدا رو فقط برای چندی در آغوششون به امانت داشتن / دلاورانی که میدونستن تا دمی بعد دیگه نیازی به نفس کشیدن ندارند و در خدمت و رکاب سرورشون قتل عام خواهند شد / فاصله ای تا نداشتن /حرزاک برای آخرین بار شمشیرش رو بیرون آورد / روبروی صورتش / شمشیری که سالها مفتخر به نوازش دستان این فاتح دریاها بوده / چشمان تیز بین ناخدا افرادش رو در لبه صیقلی شمشیر میدید/ که برای اثبات سر دادگیشون /برای رسیدن به هدفی که حتی ناخدا هم برای این هدف تمام داشته هاشو داده بود /با تمام وجود آماده بودند / صورتهای خشمگین و غیوری که تا بن دندان مسلح به اراده و شمشیر بودن / این مبارزه / مبارزه ای بود که با از بین رفتن ناخدا و دلاورانش / می بایستی تمام عرصه دریاهای عالم رو از مزدوران / دژخیمان  و تمام وابستگان و متحدان ملکه سیواره / بانوی سرما / پاک میکرد / تعهدی که ناخدا و دلاور جنگجویانش در ابتدای اتحادشون به ملکه / شه بانو / پرشا داده بودند و تا همین لحظه هم /پیروز مندانه به وعدشون عمل کرده بودند / و حالا نوبت روبرو شدن بازماندگان دریانوردان با متحد خود فروش ملکه سرما / یعنی ملکه لامیس بود در سایره ماه که حالا نیمی از اون در دریا فرو رفته بود و بازمانده های دژخیمان با لامیس روی خاک اون در انتظار ناخدا و افرادش بودند / چیزی به ساحل نمونده بود / به بخش کوچکی از سیاره عظیم ماه که جولانگاه دژخیمان و ملکه لامیس بود / چشمهای هرزه دژخیمان برای رسیدن کشتی به خاک لحظه شماری میکرد / صدای فریادهای لامیس با موجودات کثیفی که ارتشش رو تشکیل داده بودند در هم آمنیخته بود / به معنی دعوت به مبارزه سلاح های عجیبشون رو در هوا حرکت میدادند / بدون اینکه خیلی باهوش باشی /میشد حدس زد که تعدادشون حد اقل صد برابر افراد ناخدا بودن / به محض پهلو گرفتن کشتی مبارزین ناخدا به سمت دژخیمان حمله و ر شدند / صدای شمشیر و سپر و ناله های طولانی با صدای در هم شکستن استخوانهای افراد پاک و ناپاک در هم آمیخته بود و زمین و آسمان خون رنگارنگ جنگجویان رو در آغوش میفشردن / به سرعت / خیل دژخیمان به زمین ریخته میشدند که ناگهان صدای ناله آشنایی به آسمون رسید / ناخدا حرزاک سینه به سینه ملکه لامیس / در حالی که شمشیرهاشون تا نهایت در سینه مبارز روبرو فرو رفته بود به هم نگاه میکردند / تمام مبارزین ایستادن د / دلاوران ناخدا  معنی این اتفاق رو میدونستند / از آسمان صدای بالهای قدرتمند شباک به گوش میرسید / نهیب حضور ملکه پرشا / در چند لحظه تمام آسمان از لشگر اژدها هایی سیه شد که در جلوی این پرنده های غول آسا شه بانو با اژدهای زیباش در پرواز بود / چشمان ناخدا حرزاک بی رمق و لی پیروز /با لبخندی به چشمان لامیس دوخته شده بود / شمشیرش رو از بدن لامیس خارج کرد و با صدایی آرام و نجوا گونه گفت : من به سرورم و انسانها مدیون نیستم / تمامم رو برای ماندن اونها در گستره بزرگ آبهای عالم و ماه زیبا تقدیم کردم با افتخار / لزومی به تشکر نیست / حالا تو هم میتونی مثل گذشته انسان باشی / چون در نبرد با انسانی اصیل زاده / با ناخدای تمام آبهای عالم / با من / کشته شدی / ناخدا در همین حین زانو بر خاک کوفت / نور چشمهاش کم میشد / به دلاورانش نگاه کرد که آخرین مزدوران رو به خاک می انداختند و به آسمانی که ملکه اون رو در خود داشت / چشمان لامیس به اون خیره بود / به آرومی دستش رو به سمت ناخدا دراز کرد / ناخدا دستش رو گرفت و به هم لبخند زدند / سر لامیس رو بر زانوانش گذاشت و با فریادی که به آسمان رسید / از عمق وجودش فریاد زد / به آغوش پدرت خوش آمدی دخترم  / حالا لامیس / ملکه دژخیمان /در آغوش پدرش بود و دیگه از گناهانش و شرمندگیش آثاری در صورتش دیده نمیشد / چشمان لامیس به آرامی بسته شد و چشمان پدرش ناخدا حرزاک هم همینطور / این لحظه ای بود که ملکه /شه بانو پرشا دستانش بر شانه ناخدا گذاشت تا کمر خو نکنه حالا ناخدا و دخترش نه تنها از میله خجالت زده نبودند / بلکه دیگه ننگ چیزی که لامیس در بارگاه ملکه سرما به اون تبدیل شده بود هم از بین رفته بود

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۷۷۷ در تاریخ يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.