سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 21 آذر 1396
    25 ربيع الأول 1439
      Tuesday 12 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        سه شنبه ۲۱ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        زنده بمان ای مقتدای جاودانی من!
        ارسال شده توسط

        ابراهیم ساجدی

        در تاریخ : شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ ۰۳:۵۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۲ | نظرات : ۰

        تقدیمی به اهالی شعرناب وسیدبزرگوارشعرناب
        نوشنا!
        سالها اینگونه نبود !
        آبشخور قصه های من وتو...
         
        قصر به قصر
        خانه به خانه
        و کوچه به کوچه
        در ستیغ ابرهای مهین...
        ازنای طلائی خوزرشید
        آواز باران می بارید.
        و...
        نغمه های مست ققنوسهای جوان 
        آهنگ جاری رودها را می نواخت...
        ونوازشگرانه گوش اقیانوسها وشهرها راطی میکرد
        نوشنا!
        غروب افسانه ای بیش نبود
        دامنه های لبریز از بارش آفتاب
        بر زمین دل می گشود 
        ودشتها سیراب بودند
        نوشنا!
        دیگر از تبار چشمه های شیرین سرکوههای فراز
        خبری نیست!
        ونسلهای دماوند وسبلان 
        از رگهای یخزده زمستانی سرد وتاریک
        کوچیده اند
        ابرهای غمگرفته در ضخامت مرگ
        پاگیر غروب پایدار تاریخند
        تاریخ انسان
        نوشنا!
        کوچه باغهای خالی شهر
        مسکن کفتارها وروباههاست!
        ودستهای تبارآلود زمین
        دردشتهای وسیع خواب ونی
        قساوت وبیداد کاشته است...
        واینک
        سالهاست درمزارع خویش نفرت درو میکنیم...
        نوشنا!
        زمان میکاود...
        رنجهای پسین قلبها را
        هنگامه تاریکی پا گرفته بی فرجام!
        نوشنا!
        چگونه به بار خواهد نشست ؟
        فرجام دستهای من وتو
        در شاید تردیدها !
        وتسلیم هامان!
        وشاید ندانی !
        که تن زخمهای خورشید
        باور نور را به خاک سپرده است!
        ومن!
        شرمگین از غرور بادهای مسموم
        کنار ساحل شرجی گمگشتگی و تزویر
        بی آنکه بتابم
        خاموش می شوم!
        نوشنا!
        فرزند بی باور جراحت تاریخ!
        تولد سوخته در توهم  جهل
        و
        اسیر تردد نقص...در آفرینش بی زمان اقتدار
        من 
        پیشینه ننگ آور اعتماد تو ام
        در اقتدا به پدرانم!
        ورنجهای تو 
        ونسلهای تو
        عذاب میدهد عرقهای شرم را
        نوشنا!
        امروز
        زنده بمان
        ای مقتدای جاودانی من
        ای وطن حیرانی ام....
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۶۷۰ در تاریخ شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ ۰۳:۵۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.