سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
يکشنبه 30 ارديبهشت 1397
    7 رمضان 1439
      Sunday 20 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        يکشنبه ۳۰ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        یک پنجره برای دیوانه کافی است
        ارسال شده توسط

        علی رفیعی وردنجانی

        در تاریخ : سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵ ۰۶:۱۴
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۳ | نظرات : ۲

        آدما هیچ وقت اونی که هستن ، نیستن ، یعنی اصولا آدما هیچی نیستن . تو کافه نشستی ، سیگار می کشی و داری ادای آدمای تنها رو در میاری ولی تنها نیستی . بارون میاد ، از جلفا تا سینما قدس رو پیاده می ری و آدمایی رو می بینی که مثل دوتا عاشق زیر چترن و دستشون تو دست همه ، اما مطمئنی که اونا عاشق نیستن . بوووووق ، از پشت میز بلند می شود ، پنجره را باز می کند ، هوای مطبوعی وارد اتاق می شود ، اتاق تاریک است و او در تاریکی چیزهایی نوشته که قرار است یک روزی در یک جایی چاپ شود . رعد و برقی می زند و بعد باران می بارد . علی به پنجره خیره شده . هیچ صدایی جز برخورد قطره های باران به شیشه نیمه باز اتاق شنیده نمی شود . لبه تخت می نشیند و ادامه می دهد : باران بهانه ای است برای دیدن چشم های تو ، زیر چتر سوراخی که تنها مرا خیس می کند ... . صدای آژیر خطر شنیده می شود . علی دوباره بلند می شود و پنجره را می بندد . اینبار تنها صدای باران به گوش می رسد و از هوای مطبوع بهاری خبری نیست . ادامه می دهد : آری زمستان هم می تواند بهار باشد ، اگر مسیحی باشی ، یا در یکی از کشور های اروپایی زندگی کنی به طور ناخواسته بهاری ترین روزهای عمرت را در سردترین فصل سال تجربه خواهی کرد . یک پنجره برای دیوانه کافی است حتی اگر شب را هم چراغانی کنی ، هیچ وقت این خانه روشن نمی شود ، نه تو هستی و نه من . بووووق . چشمانش را با عصبانیت روی هم می فشارد . ادامه می دهد : خواستم برایت بنویسم که چرا دوستت دارم و بعد صدای بوقی آمد و زن غریبه ای فریاد کشید : دکتر!!! ، دکتر!!! و بعد خوابم برد و بعد باران قطع شد و تنها صدای یک بووووق ممتد به گوش می رسید .
        علی رفیعی وردنجانی

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۶۶۱ در تاریخ سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵ ۰۶:۱۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ۱۲:۱۶

        با سپاس
        از شما
        ادیب داننده
        سلام
        مهسا اربابی (افسانه)
        چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵ ۱۹:۵۰
        درود بر شما

        متن زیبایی بود.
        استفاده کردم.
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.