سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 31 ارديبهشت 1397
    8 رمضان 1439
      Monday 21 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        دوشنبه ۳۱ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        وقتی استاد شهریار معشوقه‌اش را در سیزده به در دید...!
        ارسال شده توسط

        علی کشاورز ( فریاد )

        در تاریخ : يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۰۵:۱۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۲۸ | نظرات : ۲۲

        وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا می‌فرسود، تشويشي بنيان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشته‌های شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباس‌های رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیده‌ام می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصله‌ای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
         
        يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
        تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
        تو جگرگوشه هم از شير بريدي و هنوز
        من بيچاره همان عاشق خونین‌جگرم
        خون دل می‌خورم و چشم نظر جام
        جرمم اين است که صاحب دل و صاحب‌نظرم
        من که با عشق نراندم به جواني هوسي
        هوس عشق و جوانی است به پيرانه سرم
        پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت
        پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
        عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
        عجبا هيچ نيرزيد که بی‌سیم و زرم
        هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
        که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
        سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
        من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
        تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم
        گاهي از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
        تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
        خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
        از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
        شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
        خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
        شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم
         
         
        استاد گاريچي‌ای داشته كه شهریار را اين طرف و آن طرف مي برده، بعد از مرگ شهريار گاريچي خاطره جان‌سوزی را تعريف می‌کند: داستان از اين قرار بوده كه شهريار هميشه سر یک کوچه‌ای به گاريچي مي‌گفته اينجا توقف كن تا من بروم توی كوچه و بيایم. يک روز گاريچي شك می‌کند كه استاد توی كوچه پشتي چه كار می‌کند؟ يک روز بدون اين كه استاد بفهمد وقتي سر همان كوچه نگه می‌دارد دنبال استاد می‌رود و می‌بیند كه استاد در كوچه قدمي مي زند، كف كوچه رو می‌بوسد و بازمی‌گردد! همان جا شهريار متوجه گاريچي می‌شود و ظاهراً از او درخواست می‌کند اين داستان را بازگو نکند. وقتي گاريچي از استاد سبب کار را می‌پرسد استاد پاسخ می‌دهد: «اين كوچه معشوقه من بوده كه بارها باهم از آنجا عبور كرديم»
         
         
        هوشنگ طيار شاعر، شاگرد و دوست و همشهري شهريار از عشقي كه نقطه عطف زندگي او و عاملي در روي آوردن شهريار به ادبيات است، سخن می گوید...
         
        زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند.
         
        اين شاعر و دوست شهريار تصريح كرد: شهريار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و حتي مدتي هم بستري مي‌شود و در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند.
         
        طيار با بيان اينكه آن دختر بر خلاف شايعات فاميل شهريار نبوده و «عزيزه خانم» همسر شهريار فاميل او بوده است، اظهار داشت: بهجت آباد سابق بر اين تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازي نشده بود. اين محل، جايي بود كه بيشتر اوقات شهريار با دختر براي گردش آنجا مي‌رفت. بعد از‌اينكه دختر ازدواج مي‌كند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا مي‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. شهريار با دختر روبرو مي‌شود و اين غزل را آنجا مي‌سرايد:
         
        يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
        تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
        این شعر زیبا را محسن چاووشی سال گذشته در آلبومی به همین نام منتشر کرد...!
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۶۰۰ در تاریخ يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۰۵:۱۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ ۱۶:۰۸


        درود
        عالی بود
        ممنونم
        هربارکه این قصه روخوندم بیشترخواستمش وبازم سیرنشدم


        علی کشاورز ( فریاد )
        علی کشاورز ( فریاد )
        شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ ۲۰:۰۱
        سلام بانو عجم عزیز
        استاد شهریار عقیدشون مثل شما بود
        انتقام نگرفت هیچ وقت،فقط صبور بود
        همین صبوری هم استاد رو پیر کرد وشکست!

        ولی من هنوز روی حرفم هستم
        نباید همیشه ناز معشوق رو کشید وقتی هم اینطور
        ضربه ایی به آدم وارد میشه حداقلش اینه اون معشوق
        یه ضربه کاری از جانب خدا بخوره!

        من محمد علی قاجارم
        مجلست را به توپ خواهم بست!

        ممنونم از حضور گرمتون استاد عزیز
        ارسال پاسخ
        طاهره حسین زاده (کوهواره)
        پنجشنبه ۲ دی ۱۳۹۵ ۱۲:۱۸
        شهریار_ داوریژ شهریار مهر است
        مهر او حب اصیل ..... دل اناری چهر است (بداهه)

        سلام و زنده باد
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        يکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ ۱۵:۰۲
        درود!
        عالی بود!
        عباس وطن دوست
        شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ ۰۸:۵۹

        سلام
        درود برشما عالی بود
        علی کشاورز ( فریاد )
        شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵ ۰۹:۱۱
        درود بر شما جناب وطن دوست
        فاطمه باقری (سایه)
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۰۹:۰۹
        درود نازنین
        عالی بود سپاس
        علی کشاورز ( فریاد )
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۱۰:۴۷
        درود برشما خانوم باقری عزیز
        زنده باشید!
        فاطمه گودرزی(لیا)
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۱۴:۵۱
        تقدیمی.......
        یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

        آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

        قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

        گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

        با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

        گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

        آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

        با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

        اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

        یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

        انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

        یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

        گفتم درست نیست، از اول نگاه کن

        فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!


        علی کشاورز ( فریاد )
        علی کشاورز ( فریاد )
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۲۱:۴۴
        سلام خانوم گودرزی عزیز
        ممنونم از محبت شما بزرگوار
        این غزل از خانوم شایسته ابراهیمی
        خیلی زیبا بود ممنونم از انتخاب خوبتون!
        برقرار باشید!
        ارسال پاسخ
        سیاوش اسفندیاری
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۱۶:۱۲
        زیبا بود ، احسنت
        علی کشاورز ( فریاد )
        علی کشاورز ( فریاد )
        يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۲۱:۴۴
        درود بر شما جناب اسفندیاری
        زنده باشید!
        ارسال پاسخ
        باقر رمزی ( باصر )
        سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ۰۷:۰۴
        ای دریغا کز زمان تنها به ما فردا رسید
        کو رسید اما چه سودی زو شب یلدا رسید

        یلدا شب همه ی بزرگواران و عزیزان ناب ناب ناب مبارک
        بیائیم در این شب , همسایه هایمان را فراموش نکنیم .
        کوچک سایت ناب
        باقر رمزی ( باصر )
        علی کشاورز ( فریاد )
        سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۵ ۰۷:۵۹
        درود بر شما جناب رمزی عزیز
        ممنونم از حضور پرمهرتون!
        علی کشاورز ( فریاد )
        پنجشنبه ۲ دی ۱۳۹۵ ۱۵:۵۸
        درود بر شما خانوم حسین زاده
        علی کشاورز ( فریاد )
        يکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ ۱۶:۱۶
        درود بر شما خانوم بافقی
        سپاسگزارم از حضورتون!
        حمید رفیعی راد (کوروش)
        يکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ ۱۶:۵۵
        درودبرشما جناب کشاورز عزیز
        خیلی عالی بود!
        چه عشقی و عجب از این همه وفاداری به عشق از دست رفته!
        علی کشاورز ( فریاد )
        يکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵ ۱۹:۰۲
        درود بر شما جناب رفیعی عزیز
        بله حق باشماست بزرگوار
        برقرار باشید!
        لمیا سبتی پور(آروشا)
        دوشنبه ۶ دی ۱۳۹۵ ۰۴:۰۴
        سلام ودرود جناب کشاورز
        انتخابتون برای این مطلب عااااالی بود
        علی کشاورز ( فریاد )
        دوشنبه ۶ دی ۱۳۹۵ ۰۸:۴۰
        سلام خانوم سبتی پور عزیز
        زنده باشی عزیز من کلا عاشقانه کار می کنم
        سبک شعرای خودم هم همینظوره وشما هم همیشه لطف دارید
        برای همین میدونم مخاطب چی لازم داره که به وجد بیاد
        ممنونم از نگاه گرمتون،برقرار باشید!
         مهدیه حیدری
        چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ۲۰:۱۵
        😔
        علی کشاورز ( فریاد )
        علی کشاورز ( فریاد )
        پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵ ۱۰:۵۱
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.