سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
پنجشنبه 28 دی 1396
    3 جمادى الأولى 1439
      Thursday 18 Jan 2018
        اخلاق را طوفان های روزگار تقویت میکند.گوته

        پنجشنبه ۲۸ دی

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        شرح یک بیت مشکل از حافظ
        ارسال شده توسط

        علی دولتی

        در تاریخ : يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۰۲:۲۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۴۳ | نظرات : ۱۴

        بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه ، بخش دوم ، ( چاپ دوم ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش ، آبان 1367) ، صص 179 تا 185.
        ماجرا کم کن و باز آ که مرا مَردُم ِ چشم
        خرقه از سر به در آورد و به شُکرانه بسوخت
        از دیرباز معنای این بیت ، مجهول و معما گونه می نموده است ، و تا امروز شرح خشنود کننده و شیوایی که نشان بدهد این بیت معنای مستقیمی دارد ، نوشته نشده است . امید است در اینجا بتوان معنای سر راستی از این بیت به دست داد.
        محمد دارابی ( متوفای قرن 11) نویسنده لطیفۀ غیبی - که در شرح بعضی اشعار مشکل حافظ است - در مقدمۀ اثرش اشاره به این دارد که بعضی عیب جویان بی تحقیق بر کلام حافظ ایراد می گیرند و می گویند « بعضی از سخنانش بی معنی است ، مثل آنکه : « ماجرا کم کن و باز آ ... و اگر معنی داشته باشد از قبیل معما و لُغُز خواهد بود » ( لطیفۀ غیبی ، ص 7). سپس در محل خود به شرح این بیت می پردازد ، شرحی که به هیچ وجه مستند و مستدل نیست و راه به جایی نمی برد واین بیت را همچنان در بوته بغرنجی دیرینش باقی می گذارد ( __ لطیفۀ غیبی ، صص 78 و 79).
        سودی ( متوفای اوایل قرن 11) شارح معروف دیوان حافظ هم شرح مغلوط و مشوشی از این بیت به دست می دهد . در اشاره به خرقه سوختن می نویسد : «معلوم می شود از آداب و رسوم باده نوشان ِ اعجام (ایرانی) است که وقتی بین دو دوست شکر آب می شود ، یعنی کدورتی پیدا شود ، آنکه طالب صلح است ، هر کدام باشد ، پیراهن خود را در آورده و به شکرانۀ صلح ، آتش می زند » ( شرح سودی ، ج 1 ، ص 158). و محصول بیت را چنین بیان می کند : خطاب به جانان می فرماید : ماجرا را ترک کن و بیا که مردمک چشم من خرقۀ خود را از سر در آورده آتش زد ، یعنی ما دیگر صلح کردیم . از این به بعد از گذشته ها بگذر . مضی ما مضی . و من بعد با هم با صلح و صفا باشیم و به خاطر میار احوالی را که کدورت خاطر می دهد ( پیشین ، ص 159).
        چنانکه ملاحظه می کنید سودی یک رسم عجیب و غریب «پیراهن سوزی» به ایرانیها نسبت می دهد که در هیچ منبعی ثبت نشده و در هیچ دوره ای از ادوار تاریخی ایران رسم نبوده است . جالب این است که سودی ، این افسانه را از خود این بیت بیرون می کشد . محصول بیت هم خود معمای مغلوطی بیش نیست.
        اغلب ادبا و ادب شناسان معاصر هم در شرح این بیت لغزیده و به خطا رفته اند . شادروان سعید نفیسی دربارۀ این بیت و در خصوص خرقه سوختن می گوید: «گاهی می شد که شیخ یا مرشدی با شیخ و مرشد بزرگتر و مهمتر و محترمتر از خود رو به رو می شد . برای اینکه کاملاً فروتنی بکند و خود را در مقابل بزرگتر از خود کوچک نشان بدهد ، آن خرقه را در حضور او در آتش می انداخت و می سوخت . یعنی از مقام ارشاد و راهنمایی خود در مقابل او صرف نظر می کرد». بعد به بیتی از فخرالدین عراقی استناد کرده : بیا که با لب تو ماجرا نکرده هنوز / به جای خرقه دل و دیده در میان آمد ، و نتیجه گرفته : «اینکه حافظ فرموده است مردم چشم ، خرقه را از سر به در آورده به شکرانه سوخته است همان مطلبی است که عراقی در شعر خود آورده و خرقه از سر به در آوردن و به شکرانه سوختن مردم چشم ، اشاره به اشک ریختن چشم است . زیرا اشک سوزانی که از چشم بیرون می ریزد مانند خرقه ای است که از خود جدا کرده باشد» (در مکتب استاد ، چاپ دوم ، صص 15 تا 17).
        اینکه شیخ یا مرشد کوچکتر برای احترام به بزرگتر خرقۀ خود را در آتش می زده ، افسانۀ بی پایه ای بیش نیست ؛نظیر آنچه از سودی نقل کردیم ، و دارابی هم به نوع دیگر آورده است و نقل نکردیم.
        حتی ادب شناس و لغت شناس بزرگی چون علامه دهخدا هم مشکلی از مشکلات این بیت نگشوده است : «سوزاندن خرقه ظاهراً رسمی بوده صوفیان را که از فرط شوق یا به علامت شکر ،خرقۀ خود را می سوزاندند.» (لغتنامه ، یادداشت به خط مؤلف). سپس در همین فرهنگ و تحت عنوان خرقه سوختن چشم آمده است : « = تمام خشک شدن چشم ، یا کاسه خشک شدن آن یا سپیدی آن خشک شدن » ( یادداشت به خط مؤلف) سپس در پانویس چنین آمده : « مرحوم دهخدا در تتمیم این معنی می گویند شاید در زبان و زمان حافظ ،سوختن چشم کنایه از کور شدن از بسیاری ِ انتظار بوده است . چون این بیت : سرم ز دست بشد ، چشم از انتظار بسوخت / در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی . و یا این بیت : پری نهفته رخ و دیو در کرشمۀ حُسن / بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است . لذا با این تعبیر ، معنی شعر ماجرا کم کن و باز آ این است که مرا بیش از این منتظر مگذار که مردم چشم من به شکر دیدار تو ، بر طبق عادت صوفیان ، خرقه یعنی سپیدی خود را بسوزانید ، یعنی از کثرت انتظار ، خشک و کور شد و بدین ترتیب بیت زیر : ابروی یار در نظر و خرقه سوخته / جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم ،باید به صورت « ابروی یار در نظر ِ خرقه سوخته » خوانده شود ،یعنی بدون ِ واو و «نظر» هم به معنی «چشم» (لغتنامه).
        از میان سخن شناسان و حافظ شناسان معاصر ، بحث کوتاهی که شادروان غنی ( شاید با مشورت علامه قزوینی) در این باب کرده ،تا حدی مستقیم و معنی دار است . هر چند که به تصریح خودش ، هنوز ابهامها و مجهولاتی در آن هست که باید روشن شود : « خرقه از سر به در آوردن» ، در اصطلاح صوفیان ، ترک روی و ریا کردن است ؛ و « به شکرانه سوختن » تأکید همین معنی است . یعنی به کندن خرقۀ تدلیس اکتفا نکرده ،بلکه به شکر خلاصی از قید تدلیس و تلبیس بکلی آن را سوختم . به عبارت دیگر ، مردم چشم من بکلی تقلب و روی و ریا را به دور انداخت . پس بیا و از زهد ظاهر من میندیش . با وجود این ، اختصاص ِ «مردم چشم» درست روشن نیست . باید بیشتر تحقیق شود» ( حواشی غنی ، ص 80).
        نخستین عاملی که باعث شده این بیت ، بی معنی یا معما گونه انگاشته شود ، دشواری قرائت و پیچی است که در اجزا و ارکان جملات آن هست . ابتدا باید معنای این اجزا و ارکان شناخته شود : الف) ماجرا کم کن ؛ ب) نقش مردم چشم در این میان ؛ پ) خرقه از سر به در آوردن ؛ ت) خرقه [ به شکرانه ] سوختن .
        الف) ماجرا : ماجرا یکی از آداب صوفیانه است که عبارت است از مراسمی که دو سالک یا دو صوفی ِ خانقاهی که بینشان کدورتی رفته است و از هم دلگیرند ، طی مراسمی ابتدا گلایۀ دوستانه و سپس آشتی کنند . ابو المفاخر یحیی باخرزی ( متوفای 736 ق) می نویسد : «ماجرا آن را گویند که اگر از درویشی خرده ای در وجود آید و بر خاطری گران آید ، بازخواست کنند تا آن غبار از دل آن برادر ِ دینی دور شود و آن به حقیقت یاریئی باشد که یکدیگر را دهند ... بازخواست کنند و صلای ماجرا گویند تا همۀ اصحاب ، جمع شوند و در ِ خانقاه را بر بندند ... و در ماجرا ، سخن راست گویند و هیچ خلاف نگویند و اندک گویند و تا ممکن است سخن را به صریح با کسی معین نگویند و استعارت گویند.» ( اوراد الاحباب ، ج2 ، صص 254 و 255 نیز ___ «در بیان ماجرا گفتن»: کتاب الانسان الکامل ، ص 125).
        کمال الدین اسماعیل گوید :
        ز روی لطف و کرم ماجرای من بشنو
        که صوفیان را چاره ز ما جرا نبود ( دیوان ، ص 239)
        در غزلیات شمس ، این تعبیر به صورت «ماجرای صفا» به کار رفته است :
        از بعد ِ ماجرای صفا ، صوفیان عشق
        گیرند یکدگر را چون مستیان ، کنار ( فرهنگ نوادر ، تألیف فروزانفر ، ص 561)
        سعدی گوید :
        بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
        بگوی ، اگر گنهی رفت و گر خطایی هست (کلیات ، ص 451)
        حافظ خود در جاهای دیگر گوید :
        - گفت و گو آیین درویشی نبود
        ورنه با تو ماجراها داشتیم
        - گر دلی از غمزۀ دلدار باری بُرد ، بُرد
        ور میان جان و جانان ماجرایی رفت ، رفت
        - آنکس که منع ما ز خرابات می کند
        گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
        با توجه به آنچه نقل شد ماجرا کم کن یعنی طول و تفصیل مراسم آشتی کنان را کوتاه کن و سخت نگیر و بیا تا پس از گلایۀ دوستانه ، یا بدون آن ، عهد الفت دیرین را تجدید کنیم .
        ب) نقش مردم چشم : بعضیها بیت را طوری می خوانند که خرقه متعلق به مردم چشم شود. یعنی چنین و چنان کن که مردم چشم من ، خرقه اش را از سر بیرون آورد . اما این قرائت خیلی غریب است ، و نسبت دادن خرقه به مردم چشم ، نازک اندیشی نامستندی است . و لغزشگاه اغلب مفسران همین جا بوده .ظهور معنی و عقل عرف ایجاب می کند که خرقه متعلق به شاعر باشد ، نه مردمک چشم . برای این قرائت باید مرا را از مصراع اول برداریم و بیاوریم به مصراع بعد . یعنی بگوییم ماجرا کم کن و بازگرد که مردم چشم من ، مرا ... خرقه = خرقۀ مرا از سر من ( و نه خودش) بیرون آورد و به شکرانه بسوخت . این قرائت نه فقط متضمن غرابت خرقه پوشی نیست ، بلکه کل بیت را خوانا می سازد .
        در میان حافظ شناسان و شارحان این بیت ، مرحوم عبدالعلی پرتو علوی به راه درست رفته و خرقه را به حافظ نسبت داده است ، نه به مردم چشم ( عقاید و افکار خواجه ، ص 111) . رابطۀ بین دل و دیده ، دیده ای که نظرباز است و دلی که عاشق پیشه است ، در ادبیات فارسی و شعر حافظ ، سابقه و نمونۀ فراوان دارد ؛ چنانکه گوید :
        - دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
        با من چه کرد دیدۀ معشوقه باز ِ من
        - سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
        گَرَم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
        - نخست روز که دیدم رخ تو ، دل می گفت
        اگر رسد خللی ، خون من به گردن ِ چشم
        - ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
        وین راز سر به مُهر ، به عالم سمر شود
        - سِرّ سودای تو در سینه بماندی پنهان
        چشم تر دامن ، اگر فاش نکردی رازم
        پس چشم و مردم چشم که کارش نظربازی و اشک ریزی و غمّازی است سلسله جنبان و کارگردان این بیت است . یعنی ماجرا کم کن و آهنگ آشتی و تجدید عهد کن و بدان که مردم چشم من در فراق تو از بس بی تابی و گریه و زاری و به اصطلاح امروز کولیگری و افشاگری کرد ، مرا رسوای خاص و عام ساخت و همۀ مردم از عارف و عامی به عاشقی و نظربازی من پی بردند و من ناگزیر شدم از خرقۀ خود که خرقۀ ریایی و دروغین بود - چرا که من واقعاً پارسا نبودم - بیرون بیایم . یعنی در واقع ، این مردم ِ چشم ِ نظرباز و اشک ِ غمّاز ِ من بود که بانی این کار خیر شد و سرانجام خرقه ای را که از سر  من به در آورده بود ، به شکرانۀ رفع ریا آتش زد و اکنون من خالصتر و مخلصترم و می توانیم آشتی کنیم . زیرا آنچه مرا از تو و تو را از من دور می داشت برطرف شد .
        به این بیت دیگر حافظ که با بیت مورد بحث ، متحد المضمون است و در واقع مفتاحی برای گشودن مشکل آن است ، توجه کنید :
        گفتم به دلق ِ زرق بپوشم نشان عشق
        غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
        پ) خرقه از سر به در آوردن : خرقه چون چاک نداشته از سر بیرون آورده می شده . عطار در یکی از رباعیاتش گوید :
        ما خرقۀ رسم از سر انداخته ایم
        سر را بدل خرقه ، در انداخته ایم ( مختارنامه ، ص 207)
        کمال الدین اسماعیل گوید :
        می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
        ریش بگرفته مرا با در خمار آورد ( دیوان ، ص 765)
        حافظ خود چند اشارۀ روشن و رسا دارد :
        - در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
        ور نه با گوشه رو و خرقۀ ما در سر گیر
        - صوف بر کش ز سر و بادۀ صافی در کش
        - صوفی بیا که خرقۀ سالوس بر کشیم ( یعنی از تن بلغزانیم و از سر به در آوریم )
        - ساغر می بر کفم نِه تا زبر
        بر کشم این دلق ازرق فام را
        با وجود این ، چون در اینجا اصل این فعل یعنی خلع خرقه مطرح است ،فرق نمی کند که چگونه و به چه طریق از تن یا از سر به در آمده باشد .
        ت) خرقه [به شکرانه] سوختن : کلید معنای خرقه سوختن در اشعار عطار ، بویژه در داستان شیخ صنعان است که حافظ به آن نظر خاص داشته و بارها به تصریح و تلویح به آن تلمیح کرده است . در داستان شیخ صنعان ِ عطار ، دختر ترسا از شیخ شوریده چهار درخواست دارد : 1) سجده پیش بت ؛ 2) قرآن سوختن ؛ 3) خمر خوردن ؛ 4) ترک ایمان و اسلام . شیخ این کارها را انجام می دهد و سپس :
        شیخ چون در حلقۀ زُنّار شد
        خرقه در آتش زد و در کار شد ( منطق الطیر ، ص 77)
        همو در غزلی گوید :
        - پیر ما بار دگر روی به خمّار نهاد
        خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد
        خرقه آتش زد و در حلقۀ دین بر سر جمع
        خرقۀ سوخته در حلقۀ زُنّار نهاد ( دیوان ، ص 120)
        نیز در غزلی ، احتمالاً با تلمیح به همین شیخ صنعان و دختر ترسا ،از زبان ترسا بچۀ لولی می گوید :
        گر وصل مَنت باید ای پیر مرقع پوش
        هم خرقه بسوزانی هم قبله بگردانی ( دیوان ، ص 659)
        از این اشارات ، بالصراحه بر می آید که خرقه سوزاندن عملی است خلاف و حاکی از ترک اولای شرعی . و همانند است بامصحف سوختن در «شیخ صنعان»ِ عطار یا به می سجاده رنگین کردن در نخستین غزل حافظ . این بیت از همام اصفهانی نیز مؤید همین معنی است :
        می بخور ، منبر بسوزان ، آتش اندر خرقه زن
        ساکن میخانه باش و مردم آزاری مکن ( نقل از لغتنامه)
        اما خرقه از عصر سنایی و عطار که عصر اعتلای تصوف است ، تا قرن حافظ که عهد انحطاط آن است ، تحول یافته است . خرقه در نزد سنایی و عطار ، هنوز چندان آلوده نیست . چیزی مقدس است . ناموس طریقت ،شعار سلوک و مایۀ افتخار پیران و مریدان و سالکان است . اما خرقۀ سالوس یا دلق زرق صوفیان و زاهدان معاصر حافظ ، غالباً ریایی و «مستوجب آتش» است.
              
        نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
        ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
        حافظ از آنجا که ملامتی است ،خرقۀ خود را نیز ریایی و سوختنی قلمداد می کند :
        - گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
        یا رب ! این قلب شناسی ز که آموخته بود ؟
        - درویش را نباشد برگ سرای سلطان
        ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
        - بسوز این خرقۀ تقوا تو حافظ
        که گر آتش شوم در وی نگیرم
        - مکدّر است دل ، آتش به خرقه خواهم زد
        بیا بیا که که را می کند تماشایی
        - من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
        که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد
        - من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
        که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
        آری خرقه پوشی علامت پارسایی است ،و شیخ صنعان و حافظ ، عشق و رسوایی را بر زهد و عافیت و پارسایی ترجیح می نهند . حافظ گوید :
        - در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
        بر می شکند گوشۀ محراب امامت
        - ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
        جامی به یاد گوشۀ محراب می زدم
        خرقه سوزی از علائم و لوازم ِ رندی است :
        در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
        جهدی کن و سر حلقۀ رندان جهان باش
        حاصل آنکه خرقه سوختن حافظ - از آنجا که خرقه اش را ریایی می شمارد - یک عمل مثبت است و شکرانه دارد ، نه مانند خرقۀ اصیل که محترم و مقدس است و سوزاندنش ترک اولی و خلاف آیین طریقت است .
        حاصل و خلاصۀ معنای بیت :
        شاعر خطاب به یار خود می گوید آشتی کنان را طولانی مکن و بازگرد که مانعی در کار نیست . یعنی مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . چه ، تصور می کردی من خرقه پوش ِ رسمی و زهد پیشه ای هستم . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است . به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا . و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .
         
        بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه ، بخش دوم ، ( چاپ دوم ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش ، آبان 1367) ، صص 179 تا 185.
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۵۷۶۱ در تاریخ يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۰۲:۲۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        عباسعلی استکی(چشمه)
        يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۰۸:۰۶
        درود بزرگوار
        نتوانستم همه مقاله مفید و موثر شما را مطالعه کنم
        ولی معنی بیت چندان که می فرمایید پیچیده بنظر نمی رسد
        این بیت دلالت بر پایان چشم انتظاری سخت و طولانی و شکر گزاری مربوطه دارد
        و چنانچه از منظر فال به آن توجه شود پایان سختی ها را نوید میدهد و شکر این نعمت را گوشزد میکند
        خرم و خوش باشید
        علی دولتی
        علی دولتی
        يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۱۶:۱۹
        درود
        معنای تحت الفظی شعر ساده است. اما زبان حافظ زبان استعاره هاست. اگر فرصت کنید و مقاله را مطالعه بفرمایید متوجه پیچیدگی این بیت می شوید. این بیت از آن ابیات حافظ است که بسیار در مورد آن نوشته اند.

        ارسال پاسخ
        عباسعلی استکی(چشمه)
        عباسعلی استکی(چشمه)
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۰۷:۴۲
        درودی دوباره استاد عزیز
        می آموزیم از تراوش قلمتان
        شاد و خرم باشید
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۱۲:۳۰
        علی دولتی
        علی دولتی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۲۲:۳۷
        ارسال پاسخ
        احمد خدادادی دهکردی
        احمد خدادادی دهکردی
        يکشنبه ۷ تير ۱۳۹۴ ۰۶:۳۶
        درودبرشماوممنون ازاطلاعات مفیدشما
        علی دولتی
        علی دولتی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۲۲:۳۷
        ارسال پاسخ
        علی غلامی
        علی غلامی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۱۶:۳۷
        علی دولتی
        علی دولتی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۲۲:۳۶
        ارسال پاسخ
        علی اسماعیلی
        علی اسماعیلی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۱۸:۴۳
        سلام جناب دولتی عزیز.
        جالب بود و تلاشی که ادیبان برای تفسیر این ابیات می کنن تحسین برانگیز..
        همیشه یاد بیتی از اقبال میفتم که میگفت:
        ای خوش آن شاعر که بعداز مرگ زاد
        چشم خودرا بست و چشم ما گشاد
        واقعا آدم متحیر میمونه که گاهی در یک بیت چقدر کلام و حرف هست..و حافظ...هنوز زنده و پویا...
        آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
        حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو..
        ممنون ازشما
        علی دولتی
        علی دولتی
        دوشنبه ۸ تير ۱۳۹۴ ۲۲:۳۶
        ارسال پاسخ
        رودونا کیارنگ  (فاطمه توکلی)
        رودونا کیارنگ (فاطمه توکلی)
        چهارشنبه ۱۰ تير ۱۳۹۴ ۱۷:۱۸
        سپاسگزارم
        حکیمی
        حکیمی
        جمعه ۱۲ تير ۱۳۹۴ ۰۳:۰۱
        بسیار خوب بود و آموزنده
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.